#هستی_من_باش_پارت_185
ـ اشتباه می کنی.
با صدایی که از شدت عصبانیت رگای گردنش متورم شده بود گفت:
ـ خفه شو فقط خفه شو.
درِ اتاقش و باز کرد و من و هل داد توی اتاقش و در و بست. ترس برم داشت. نکنه بخواد بلایی سرم بیاره؟ رفتم عقب.
ـ چیه می ترسی؟
با داد:
ـ آره می ترسی. چطور از اون نمی ترسیدی؟ برای امثالی مثلِ تو فرقی نداره طرف مقابلت کی باشه.
بعد شروع کرد به باز کردن دکمه های بلوزش.
ـ نه سامان.... نه... تو داری اشتباه می کنی. اون.... اون فقط اومده بود اتاقم و ببینه.
ـ آه جدی؟ باشه اشکال نداره. اون اتاقت و دید منم خودت و می بینم چطوره؟
بعد با یه حرکت من و هل داد روی تختش.
ـ سامان تو رو خدا.... خواهش می کنم ولم کن.
سامان دکمه های پالتویی که هنوز در نیاورده بودم و باز کرد و گفت:
ـ واسه چی می ترسی؟ از اونی که غریبه بود نترسیدی. حالا از منی که شوهرتم می ترسی؟ آره؟
دکمه های پالتوم رو باز کرد و خودش و انداخت روم.
romangram.com | @romangram_com