#هستی_من_باش_پارت_184


ـ راستی هستی تا این جا اومدم می خوام اتاقتم ببینم.

وای بدبخت شدم این دیگه حالا حالا ها نمی ره. رومم نمی شه بهش بگم بره.

ـ باشه بیا نشونت بدم.

هر دو به سمت اتاق رفتیم. در و باز کردم و رفتم توی اتاق. اونم پشت سرم اومد توی اتاقم و در و بست. به روی خودم نیاوردم. یه نگاه کلی به اتاق انداخت و بعد نگاهش روی اون عکس سکسیم که روی عسلی تختم بود ثابت موند. رفت سمتش و برداشتش.

ـ پدرسوخته نمی گی این و گذاشتی این جا من نمی تونم خودم و تحمل کنم؟

به یه لبخند اکتفا دادم. رفتم سمت در و در و باز کردم و آروم رفتم بیرون. اونم زود اومد سمتم دستش و قلاب کرد دور کمرم و هر دو اومدیم بیرون. تا اومدم در و ببندم صدای در شنیدم. زود برگشتم سمت در. نه نمی تونستم تکون بخورم. سرِ جام خشکم زده بود. سامانم مثلِ من بود. نمی تونست از جاش تکون بخوره. آخر باربد ما رو به خودمون آورد.

ـ آه هستی مثلِ این که مهمون داری من دیگه مزاحم نمی شم. خدافظ.

به سرعت به سمت در رفت. انگار فهمیده بود اوضاع قمر در عقرب هست. زود باهاش از پله ها رفتم پایین و بدرقه اش کردم. وقتی برگشتم سمت سامان هنوز همون طور خشکش زده بود و داشت من و نگاه می کرد. محلش ندادم و از جلوش رد شدم، ولی مچ دستم و گرفت و محکم فشار داد.

ـ خوش گذشت؟

منم با پررویی گفتم:

ـ جای تو خالی بود.

یه دفعه چنان سیلی زد به گوشم برای چند لحظه برق از سرم پرید. دستم و محکم تر گرفت و من و با خودش کشید دم در اتاقش و با داد گفت:

ـ مگه من صد بار بهت نگفتم نمی خوام خونه ی من از این هرزه بازیا در بیاری؟ هان؟ مگه نگفتم اگه بخوای این طوری رفتار کنی بلایی سرت می یارم که اون ورش ناپیدا؟ مگه بهت نگفته بودم لعنتی؟

و دوباره یه سیلی زد به گوشم. اشکم مثلِ یه سیل ریخت پایین.


romangram.com | @romangram_com