#هستی_من_باش_پارت_188


ـ سامان، هستی به هوش اومد.

سامان یه نگاه گذرایی بهم انداخت و گفت:

ـ داروهاش و گرفتم.

داروها رو گذاشت روی میز و رفت بیرون. وا چرا این طوری کرد؟ انگار نه انگار که منم توی اتاق بودم. بعد از نیم ساعت دکتر اومد معاینه ام کرد و گفت:

ـ فعلا که خوبی فردا جواب آزمایشت و می بینم اگه مشکلی نبود مرخصی.

ـ مرسی.

ـ دختر تو چه بلایی سرِ خودت آورده بودی؟ چطور تونستی یه روزِ کامل غذا نخوری؟ وقتی آوردنت فشارت پنج بود. البته من به همسرت گفتم فشارِ زیرِ پنج هشتاد در بیست امکان برگشتش هست.

وای چقدر حرف می زنه. دوباره ادامه داد:

ـ همسرتم یه دادِ بلند کشید و گفت نمی خواد واسه من بگی چقدر امکان داره زنده بمونه. به کارت برس. منم حق می دم بهش. بنده خدا مثلِ یه مرغِ پر کنده این ور اون ور می پرید.

به یه لبخند اکتفا دادم. وای خدا چقدر خوبه وقتی سامان نگرانم هست. پس اونم نسبت به من یه حسایی داره. شب و سارا پیشم موند و برام تعریف کرد که چی شد که سامان خبرش کردن.

ـ من هی زنگ می زدم به گوشیت و به خونتون گوشی رو برنمی داشتی. آخرم نگران شدم و زنگ زدم به گوشیِ سامان. گفت که آوردمش بیمارستان. اومدم بیمارستان دیدم سامان با یه شلوار ورزشی و یه تی شرت سفید تو خونه وایستاده دم درِ اتاقت و هی سرش و آروم می کوبونه به دیوار. خلاصه رسیدم بهش و گفتم چی شده و اینا اونم گفت از رو پله ها افتاد آوردمش دکتر. بعد با داد گفت دکتر می گه فشارش پنج هست. بعد دوباره سرش و محکم کوبوند تو دیوار. من گفتم الان سرش می ترکه، ولی ماشاا... هیچیش نشد.

ـ اَه بقیه اش و بگو.

ـ هیچی دیگه دکتر دوباره معاینه ات کرد و گفت خدا رو شکر فشارش اومده بالا. سامان چنان نفسی از روی آسودگیِ خیال کشید که دلم واسش سوخت.

بالاخره بعد از کلی حرف زدنِ سارا هر دو خوابیدیم. البته من قبلش کلی فکر کردم. یعنی سامان به خاطرِ من اون طوری کرده بود؟ وای خدا جون عاشقتم.


romangram.com | @romangram_com