#هستی_من_باش_پارت_178


ـ سامان بیا عکس بگیریم.

دوربین رو ازم گرفت و ازم دو سه تا عکس گرفت و منم دو تا عکس از اون گرفتم. به سامان گفتم:

ـ بیا دوتایی با هم بگیریم.

ـ اون وقت کی ازمون عکس بگیره؟

ـ این همه آدم می دیم یکیشون ازمون بگیره.

سامان دوربین و داد دست یه مرد و ازمون عکس گرفت. این عکس با این که خیلی ساده بود، ولی با عکس هایی که با رابین گرفته بودم قشنگ تر بود. توی این عکس هر دو کنارِ هم وایستادیم و هر دو دست هامون کمرِ هم دیگر رو لمس می کنه. عکسِ خیلی خوبی شد. بالاخره ما با کمی تاخیر ساعت شش پرواز کردیم. ساعت دو آمریکا بودیم. خدا رو شکر دیگه از دست اون سیاه پوست هم راحت شدم. وقتی رسیدیم آمریکا سامان به پرسل زنگ زد و خبر داد که ما اومدیم آمریکا و پرسلم گفت که ما فردا می یایم. خدا رو شکر کارت کپی نشده و من حالا حالا ها با سامان خواهم بود.

امروز دقیقا یه هفته هست که از پاریس برگشتیم و خوشبختانه هنوز کارت پنج رو کپی نکردیم. امروز هما زنگ زد و گفت که این هفته نمی تونه بیاد و گفت که غذا با خودتون. منم گفتم دستور غذایی قرمه سبزی رو بده. الانم در حال درست کردنِ قرمه سبزی هستم. بعد از دعوایی که دیشب با سامان داشتم دیگه باهاش صحبت نکردم. امروز این قرمه سبزی رو به عنوان آشتی کنون بهش می دم. باید حتما بهش بگم که اولین بارم هست که دارم غذا درست می کنم. اگه بد شد ببخشید. دیگه طاقت قهر و دعواش و ندارم. من و اون که به غیر از هم کسی رو نداریم. با این حرفم زدم زیرِ خنده. چه حرفایی می زنم من. بالاخره قرمه سبزی آماده شد. یه خرده ازش چشیدم. عجب چیزی شده بود! خودم باورم نمی شد همچین غذایی درست کرده باشم. ایول! رفتم سمت اتاقِ سامان. برای یه لحظه پشیمون شدم، ولی با یاد آوری دیروز که اون قدر بد باهاش حرف زدم پشیمون شدم. درِ اتاقش و زدم.

جواب نداد. در و باز کردم. روی تختش دراز کشیده بود و داشت با گوشیش ور می رفت.

دوست نداشتم منت بکشم، ولی نمی شد دعوا رو من شروع کرده بودم باید حرف می زدم.

ـ ناهار نمی خوری؟

جواب نداد.

ـ با توئم می گم ناهار نمی خوری؟

گوشیش و گذاشت کنار. از جاش بلند شد اومد رو به روم وایستاد و گفت:

ـ برو کنار می خوام رد شم.


romangram.com | @romangram_com