#هستی_من_باش_پارت_179
رفتم کنار. رفت سمت آشپزخونه. منم دنبالش رفتم. روی یه صندلی نشست. پررو حتما من باید براش غذا بکشم؟ اشکال نداره براش می کشم برای جبران دیروز. رفتم سمت کشوی دیس ها یکی برداشتم. تا اومدم برنج بریزم تلفنِ خونه زنگ خورد و سامان رفت که جواب بده. منم زود یه عالمه برنج ریختم توی دیس و بعد توی ظرف های گرد قرمه سبزی ریختم. تقریبا همه ی قرمه سبزی رو توش ریختم. همه رو گذاشتم روی میز و منتظر موندم تا سامان بیاد. سامان بعد از قطع تلفن اومد. یه نگاه به میز انداخت. هنوز اخماش تو هم بود.
با ذوق گفتم:
ـ همه اش و خودم درست کردم.
جوابم و نداد و رفت سمت ظرف قرمه سبزی رو برداشت و رفت سمت سینک ظرفشویی قبل از این که حرکتی از خودم نشون بدم ظرف و خالی کرد تو سینک و گفت:
ـ من قرمه سبزی دوست ندارم.
بعد ظرف و پرت کرد تو سینک و راه افتاد سمت اتاقش. من همون طور مات داشتم سینک ظرفشویی رو نگاه می کردم. اون قرمه سبزی من و ریخت بیرون؟ به چه حقی؟ من این همه زحمت کشیدم. چطور دلش اومد؟ یعنی این قدر کینه ای هستش؟ زدم زیرِ گریه. اختیارم از دستم رفت و ظرف کنارِ دستم و محکم کوبوندم تو دیوار و هزار تیکه ریخت زمین. رفتم تو اتاقم و در و محکم بستم و دستم و گرفتم جلوی دهنم و تا تونستم گریه کردم. شب از گرسنگی رفتم بیرون و یه چیزیی خوردم. موقعِ برگشتن گوشیم زنگ خورد. شماره ناآشنا بود.
ـ بله؟
ـ الو؟ چطوری دختر؟
ـ ببخشید شما؟
ـ متاسفم برات. به جا نیاوردی؟
ـ نه متاسفانه.
ـ خره منم دیگه.
ـ درست صحبت کنین آقا این چه طرزِ حرف زدنه؟
ـ باربدم بابا.
باربد؟ مغزم یاری نمی کرد. آهان باربد از بچه های دانشگاه.
romangram.com | @romangram_com