#هستی_من_باش_پارت_177
سامان رو به فروشنده گفت:
ـ هر دوتاش لطفا.
ـ نه سامان من فقط بلند رو می خوام.
جوابم و نداد و هر دو از مغازه اومدیم بیرون.
ـ سامان من دیگه چیزی نمی خوام.
ـ همین بود همه ی خریدت؟
ـ آره.
ـ باشه.
از پاساژ اومدیم بیرون و راه افتادیم.
ـ الان می ریم کجا؟
ـ ایفل.
ـ نه نمی خواد. راستش دلشوره دارم بریم فرودگاه.
یه نگاه به ساعتش انداخت و گفت:
ـ زوده هنوز ساعت پنج پرواز داریم. می رسیم.
وقتی رسیدیم برجِ ایفل، سامان به خاطرِ یکی از دوستاش که اون جا کار می کرد خارج از نوبت به ما اجازه داد بریم بالا. اون بالا خیلی قشنگ بود. کل پاریس زیرِ پات بود.
romangram.com | @romangram_com