#هستی_من_باش_پارت_175

ـ پیاده شو.

یه نگاه به دور و بر انداختم و گفتم:

ـ این جا کجاست؟

ـ پاساژ.

ـ دوستت پاساژ بلیط داره؟

ـ هستی من بلیطا رو گرفتم. پاساژ اومدم تا بری خرید کنی.

ـ واقعا؟

ـ آره واقعا پیاده شو.

بدون حرفی پیاده شدم و رفتیم به سمت پاساژ.

سامان گفت:

ـ هستی زیاد وقت نداریم. فقط زود باش.

دنبال یه پالتو می گشتم. چشمم افتاد به یه پالتوی شیری کوتاه خیلی شیک.

ـ سامان من اون پالتو رو می خوام.

سامان یه نگاه به اون سمتی که رفتم انداخت و رفت سمتش. منم پشت سرش. هر دو رفتیم تو مغازه. صاحب مغازه یه مرد قد بلند و موهای بلند طلایی داشت. از همون نگاه اول می شد فهمید که هیز هست. سامان بهش گفت پالتو رو بیاره. مرد هم گفت:

ـ سایزش؟

romangram.com | @romangram_com