#هستی_من_باش_پارت_174
ـ هستی حرف نزن فقط وسایلت و جمع کن.
ـ باشه.
زود رفتم توی اتاقم چمدونم رو جمع کردم و اومدم بیرون.
ـ هستی عینکتم بزن.
ـ چرا؟
ـ برای این که نشناسنت.
ـ سامان می شه به منم بگی چی شده؟
ـ می خوای بدونی؟ رابین از آدمای دینسر هست.
ـ چـــــــــــــــــــی؟!
ـ همین که شنیدی زود باش بریم.
هر دو چمدون به دست از هتل خارج شدیم. هر دو سوار ماشینی که پرسل به سامان توی مسافرت داده بود شدیم. سامان با سرعت می روند. ماشین مشکی هم پشت سرمون بود.
ـ سامان اون ماشین مشکی پشتمون هست.
ـ می دونم.
سامان رفت توی شلوغی شهر. بعد از چند دقیقه گممون کردن. سامان ماشین و گوشه ای پارک کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com