#هستی_من_باش_پارت_173
ـ می ری؟
ـ آره باید برم.
زود خدافظی کرد و گفت که از خوشحالی باهات آشنا شدم و رفت. وا این چرا این طوری کرد؟ در و بستم و اومدم تو. سامان گوشه ی دیوار تکیه داده بود و چشماش و بسته بود و روی هم فشار می داد. انگار که می خواد چیزی یادش بیاد. بیخیالش شدم و رفتم مشغول دیدنِ عکس ها شدم.
ـ هستی این کی بود؟
با سرخوشی گفتم:
ـ رابین بود دیگه.
با داد گفت:
ـ وای وای وای هستی تو می دونی این کیه؟
سامان جلوی دهنم و گرفت و دستش و آورد جلوی لبم و آروم گفت ساکت بشم. وا این چرا این قدر خل شده؟ سامان تابلوی عکسم رو گرفت برد آشپزخونه. منم دنبالش دویدم آشپزخونه. سامان قاب رو با چاقو باز کرد. داخل قاب رو گشت و از توش یه چیزِ کوچولو آورد بیرون.
ـ این چیه؟
آروم گفت:
ـ ساکت.
بردش سمت آکواریوم ماهی و انداختش تو اون.
ـ همه ی وسایلت و جمع کن بریم.
ـ کجا؟
romangram.com | @romangram_com