#هستی_من_باش_پارت_170


سامان که خنده اش گرفته بود گفت:

ـ چرا اون روز با رابین نرفتی؟

ـ اَه سامان ول کن رابین و بریم؟

ـ حالا اگه حوصله داشتم می برمت.

ـ نه حوصله داری می بریم.

ـ بخواب هستی.

ـ شب بخیر.

صبح مثل همیشه اول رفتم حموم و بعد سرِ چمدونم. تنها لباسی که تو این مسافرت نپوشیده بودم شلوار لی دمپا گشاد مشکیم بود با پلیور سفیدم که دیروز زیرِ کاپشن پوشیدم همونا رو پوشیدم. پلیورم خیلی قشنگ بود. ریشه ریشه های نخ از روش زده بود بیرون. وقتی بهش دست می زدم قلقلکم می گرفت. هوا زیاد سرد نبود که بخوام کاپشن بپوشم. شال گردن برنداشتم، چون بلوزم یقه اش حالتش طوری بود که گردنم و می پوشوند. کتونی های سفیدم رو هم پوشیدم. هوس کردم یه خرده آرایش کنم. امروز آخرین روزی هست که پاریس هستم باید خودم و به پاریس نشون بدم. یه رژ صورتی مایع زدم و یه خرده ریمل. بسه دیگه زیادم نمی خوام آرایش کنم صورتم خراب می شه. دوربین عکاسی و گوشیم رو برداشتم و رفتم سمت اتاقِ سامان. سامان با لباس راحتی داشت با تلفن صحبت می کرد. وا این چرا لباس نپوشیده؟ بعد از قطع تلفنش گفتم:

ـ سامان چرا لباس نپوشیدی؟

یه نگاه به خودش کرد و گفت:

ـ لباس برای چی؟

ـ اَه یادت رفت؟ قرار بود امروز بریم خرید.

زد رو پیشونیش و گفت:

ـ آخ دیدی یادم رفت؟ الانم با یکی از دوستام قرار گذاشتم دوتا بلیط ازش بگیرم. هستی نمی تونیم بریم.


romangram.com | @romangram_com