#هستی_من_باش_پارت_171

تقریبا جیغ زدم:

ـ چـــــــی؟! نمی تونیم بریم؟ من باید برم. من هنوز برج ایفلم ندیدم. به من ربطی نداره کنسلش کن.

ـ حالا چرا جیغ می زنی؟ دیگه الان که نمی تونی بری خرید. بیا با هم بریم بلیط ها رو بگیریم بیام.

ـ من نمی یام تو به من گفتی امروز می ریم خرید.

ـ دیگه نشد. حالا تنها نمون ماشین هنوز هست بیا بریم بلیط ها رو بگیریم و بیایم.

اومدم از اتاقش بیرون و در و محکم بستم و روی مبل جلوی تلویزیون نشستم. دیدی؟ دیدی آخرشم برج ایفل و ندیدی؟ پس فردا به یکی بگی رفتم پاریس و برج ایفل و ندیدم کلی بهت می خنده. ای کاش خودم برم. نه سامان گفت ماشین دمِ در هست. سامان از اتاق اومد بیرون. یه شلوار لی آبی با یه بلوز سفید چروک که پایینِ آستین و یقه اش طوسی بود. بلوزش خوشگل بود تا حالا ندیده بودم. سامان ساعتش رو بست و گفت :

ـ بریم.

من که هنوز اخم داشتم از جام بلند شدم و دوربین رو گذاشتم روی میز.

سامان:

ـ چرا دوربین و نمی یاری؟

ـ برای چی بیارم؟ از دوستت عکس بگیرم؟

ـ حالا بیار، چون این جا چفت و بست نداره یه موقع کارگرا می یان تمیز کنن این جا رو کش می رن.

دوباره دوربین و برداشتم تا اومدم راه بیفتم در و زدن. یه لحظه به دلم افتاد اون پسر سیاه پوست هست. گفتم:

ـ وای سامان نکنه اون مرد باشه؟

سامان رفت سمت در و از چشمی نگاه کرد و در و باز کرد. بعد از چند دقیقه سامان من و صدا کرد. با ترس و لرز رفتم دمِ در. به این که رابین بود. یه لبخند نشست گوشه ی لبم. رفتم سمتش.

romangram.com | @romangram_com