#هستی_من_باش_پارت_169

ـ بمون.

ـ نه باید بریم.

ـ بریم؟

دوباره سرِ جاش دراز کشید.

ـ سامان منم بیام؟

ـ هستی بخواب.

گوشه ی بالشش و گرفتم و گفتم:

ـ سـامـان بیام؟

روش و کرد طرفم. هر دو به هم نگاه کردیم. گفت:

ـ بیا هستی بیا. حالا هم بگیر بخواب.

از خوشحالی دوست داشتم بپرم ببوسمش.

ـ مرســــــــی سامان. مرســــــــی. آهان راستی فردا بریم خرید؟

با یه حالت باحالی گفت:

ـ هستی داری کلافه ام می کنی بگیر بخواب.

ـ ســـامــان تو که پسرِ خوبی هستی. برای منم بلیط گرفتی. بیا با هم بریم بیرون. من این جاها رو بلد نیستم زبونشون و نمی دونم. تو ماشاا... هم این جا رو بلدی هم زبونشون و هزار ماشاا... بزنم به تخته چشم نخوری می دونی بیا دیگه.

romangram.com | @romangram_com