#حریری_به_عطر_یاس_پارت_291
- علی من می خوام دارم میمیرم ...از همونا که همیشه زری می پخت از همون ترشا ... تو رو خدا علی ...
-ای بابا بذار ببینم چی کار می تونم بکنم ...
- تو رو خدا ... باشه علی ؟
حریر هیچ وقت شکمو نبود اما تا دلش چیزی را هوس نمی کرد بر زبان نمی آورد .. علی نفسش را با پوفی بیرون داد و گفت:
- باشه برم ببینم داره مربا .. اگه نداشتن از مغازه می گیرم ..
تماس که قطع شد حریر به حال بد صبحش فکر کرد همزمان ته دلش هم خورد و دوباره به سمت دستشویی دوید ..
*********
موتورش را مقابل خانه حسین آقا خاموش کرد و پیاده شد ... این ساعت روز کسی غیر از عمه اش در خانه نبود ... زنگ خانه را زد ...تا باز شدن در چند قدمی را مقابل خانه راه رفت ... آیفون خراب بود و خودش قرار بود برای تعمیرش اقدام کند اما وقت نشده بود ...در که باز شد با دیدن عمه اش لبخندی زد و گفت:
- به به سلام به روی عمه ی ماهم خوبی خانم خانما ؟
زری کنار رفت و علیرضا وارد حیاط شد ... علیرضا خم شد و پیشانی اش را بوسید .. لب های زری که به طرز وحشتناکی کج مانده بود به زحمت تکانی خورد و صدایی نامحسوس از آن ها خارج شد ...
-ع...ع.. ل... یی... چ..چی... ش..د..ه؟
علیرضا مهربان دستش را دور شانه هایش حلقه کرد و گفت:
- نترس هیچی نیست ... فقط دخترت هوس مربای آلبالو کرده ...
با بردن کلمه ی هوس انگار کسی در ذهنش فریاد کشید ... هوس کرده علی ... هوس کرده ...
قبل از عکس العمل زری علیرضا هیجان زده خندید و گفت:
- وای عمه هوس کرده ... نکنه حامله باشه؟
لب کج زری به زحمت کش آمد و باز تکه تکه جواب داد :
romangram.com | @romangram_com