#حریری_به_عطر_یاس_پارت_292

-ا..ی..ای...ش..شا....ال..لا

چشمان علیرضا برقی از شعف زد و گفت:

- قربونت برم عمه داری از اون مربا آلبالوها ؟

زری بی آن که حرفی بزند به سمت زیرزمین کوچک رفت و با کلیدی که همیشه سنجاق پیرهنش بود در را باز کرد ... علیرضا پشت سرش راه افتاد و هر دو وارد زیر زمین شدند ... کلید برق را که زد نور ضعیفی فضای آن جا را روشن کرد ... با اشاره به لبه ی پنجره گفت:

-او .. اون.. ج..جاست... خو ... خود...ت... بر..دار

حرف زدن بعد از آن سکته خفیف که هیچ کس از علت آن خبر نداشت برایش کاری سخت و دشوار شده بود .. زبانی که به راحتی باعث آزار و دلشکستن می شد از کار افتاده بود .. روزهای اول که سکوت بود و سکوت .. اما کم کم به مرور زمان لب های بی حسش جان می گرفتند .. زبانی که کم دل نشکسته بود یارای تکان دادن نداشت و خشک خشک شده بود ... انگار صاعقه زده بود و زری را لال کرده بود ... هیچ کس حتی پزشکان نیز دلیل این سکته ی نابهنگام را نفهمیده بودند ...

علیرضا به سمت طاقچه رفت و یک شیشه مربای آلبالو برداشت ... اما زری با انگشت دست سالمش عدد دو را نشان داد ... علیرضا لبخندی زد و با مهربانی گفت:

- قربونت برم ... دعا کن برامون ...

و شیشه ی دوم را هم برداشت ... دلش برای زری می سوخت .. می دانست چه رنجی می کشد اما نمی توانست کاری کند ... تا به حال به چندین دکتر مراجعه کرده بودند اما همگی متفق القول حرکت زبان را به گذشت زمان سپرده بودند . هرچند که سکوت زری برای همه نوعی آرامش را به همراه داشت .. زبانی که فقط رنجانده بود و رنجانده بود, همان در غلاف می ماند بهتر و خوشایند تر بود ... روزی که برای دیدن آریا به دفتر کارش رفته بود را هرگز فراموش نمی کرد ... اما با حرف های منشی حس کرد چیزی در درونش حرکت کرد .. آریا برای مدت نامعلومی تا روشن شدن پرونده در زندان به سر می برد ...خون با تمام فشار به سمت مغزش هجوم آورد ... دستش در کسری از ثانیه از کار افتاد و نیمی از صورتش یک ور شد ... تله ای که برای دخترک معصوم آماده کرده بودند اول آریا و بعد خود او را گیر انداخته بود ... مگر نه این که از قدیم گفته بودند چاه مکن بهر کسی اول خودت دوم کسی ...

*********


نوک کفشش را با استرس به زمین کوبید ...کنار حریر که روی صندلی کنار دستش با رنگ و رویی پریده نشسته بود ایستاده بود و منتظر آماده شدن جواب بودند .... هر دو ناباورانه منتظر پاسخی بودند که یک درصد هم برایشان امکان نداشت ... مگر نه این که دکتر برای همیشه آب پاکی را روی دستشان ریخته بود .. از لحاظ پزشکی یک درصد هم بعد از دریافت آن همه دارو و درمان امکان بارداری برای حریر نبود ... اما حالا مثل دونفر که بارها و بارها معجزه ی خداوندی را به چشم دیده بودند در عین ناامیدی منتظر جواب آزمایش بودند ... حرفی که علیرضا همان موقع به دکتر زده بود این بود ... "دکتر مگه نعوذ و بالله شما خدایی ؟ آدم سالم شم نمی دونه خدا بهش بچه میده یا نه ؟ ما از این سختراشم به چشم دیدیم بازم صبر می کنیم "

بی اختیار با یاد آوری حرفهایش لبخندی بر لبهایش نشست و بارقه ای از امید در دلش درخشید ... نگاهش به سمت حریر چرخید ... لب های حریر گیر دندانهایش بود ... انگشتانش را دور انگشتان کوچک او حلقه کرد و گفت:

- هر چی خدا بخواد همون میشه ... باشه

چشمان حریر خیس از اشک به سمت او چرخید ... همزمان نامش از باجه مربوط به آزمایشگاه فرا خوانده شد .. هر دو با هم از جا بلند شدند ... علیرضا به آرامی گفت:

- بعد این جواب زندگیمون نباید دستخوش تغییر بشه ... چون هر چی تو اون برگه باشه صلاحمونه ... پس به هم قول بده به کار خدا شک نکنی ...

سر حریر به نرمی به نشانه ی تایید تکان خورد ... علیرضا دست او را محکمتر گرفت و به سمت باجه رفتند ...

نگاه هر دو روی لبخند زن مسئول آزمایشگاه مات مانده بود که زن گفت:

romangram.com | @romangram_com