#حریری_به_عطر_یاس_پارت_285

پرونده از دستش رها شد و حریر را با اشتیاق کنج دیوار چسباند ..

******

دست هایش دور شانه حریر حلقه شده بود ... جایی آن بالا بالاها ایستاده بودند ... جایی به نام بام تهران ... از همان موقع که ماهان خیالش را راحت کرده بود تصمیم گرفت با حریر به آن جا بروند .. دلش می خواست فقط فریاد بکشد .. یک چیز دردناک به اسم غم این روزها بدجور وجودش را پر کرده بود که حالا دلش می خواست با فریادهای از ته دل آن را از وجودش بیرون کند .. نگاهش را به حریر دوخت و گفت:

- آماده ای؟

-علی زشت نیست ؟

-نه! کی گفته .. اصلا اومدیم خودمونو درمان کنیم .. من که داشتم غمباد می گرفتم ... زود باش حریر ...

-نه اول تو..

-نه خیر اول تو ..

چشمانش را در حدقه چرخاند و گفت :

-ا علی من خجالت می کشم ..

-خب باشه پس با هم ...

انگشتان مردانه اش را میان انگشتان ظریف او سراند و گفت :

- حالا ..

-آآآآآآآآآآآآآ

گونه های حریر از سرما سرخ و ملتهب شده بود و هر دو بعد از فریادهایی که از ته دل کشیدند به نفس نفس افتادند .. خالی شده بودند خالیه خالی ... علیرضا دست او را کشید و گفت:

- بشین همین جا ...

-وویی سردم شد علی ...


romangram.com | @romangram_com