#حریری_به_عطر_یاس_پارت_286

-بیا این جا ببینم ...

و آغوشش را نشان داد ... حریر مثل گنجشکی کوچک میان بازوی قوی علیرضا جا گرفت .. گرمای تن علی روی هزار بود ... اصلا انگار بخاری کنارش روشن شده بود ... دستهای کوچک حریر را بالا آورد و انگشتان یخ زده ی او را جلوی دهانش گرفت و نفسش را بیرون داد" ها"

- گرم شد ؟

اشک در چشم ها حلقه زد...

-اوهوم ...

-خدایا شکرت ... هر چی بگم کم گفتم ...

انگار دلش راضی نشد که رو به شهر زیر پایش بلند فریاد کشید:

- خدایا نوکرتم ...

حریر به نیم رخ هیجان زده او نگریست و گفت:

- منم از خدا ممنونم ..

و این بار بی پروا فریاد کشید :

- خدایا ممنونتم...

و آرام میان آغوش او ادامه داد:

- واسه این که تو رو به من داد ...

*********

چقدر آروم میشم با خنده هات

میام این راه رو تا تهش پا به پات


romangram.com | @romangram_com