#حریری_به_عطر_یاس_پارت_284

لبخند بی اختیار بر لبهای حریر نشست و همان طور که دستهایش را روی سینه چلیپا می کرد به کارهای او نگاه می کرد ... علی به سمت اتاق خواب رفت و با صدایی بلند گفت:

- مدارک پزشکیتو می برم ..

حریر پشت سرش وارد اتاق شد و متعجب تر از دقایقی پیش پرسید:

-چرا نمی گی چی شده ؟

علیرضا پرونده حریر را برداشت و مقابل او ایستاد ... نگاه مردانه و مطمئنش را به چشمان خوشرنگ او دوخت و گفت:

- تو فکر می کنی چی می تونه منو انقدر خوشحال کنه ها ..

نگاه منتظر حریر باعث شد ادامه دهد :

- همه چی جور شد... باورت میشه حریر ... تو رو خدا یکی بزن تو گوشم نکنه خواب باشم ...

- از کجا ...

-اگه بگم باور نمی کنی ... برم برگردم همه چی رو برات تعریف می کنم ...

حریر گامی به جلو برداشت ... دست هایش را دور کمر مرد مقابلش حلقه کرد و سر بر سینه او گذاشت و زمزمه کرد :

- ازت مچکرم ...



علیرضا دست زیر چانه ی او گذاشت و سرش را بالا کشید و گفت:

-شاید من خیلی خودخواه باشم ... اما برای نگه داشتن تو هر کاری می کنم ... دیوونه تم به خدا ...

لب های حریر به خنده ای زیبا باز شد که علی افزود:

-دیوونه ی این خنده هاتم دختر ...


romangram.com | @romangram_com