#حریری_به_عطر_یاس_پارت_283
دست های علیرضا به وضوح می لرزید ... حریرش معالجه می شد .. خدا صدایش را شنیده بود ... خدای مهربانی که درد می داد درمانش را هم می داد ... به سمت میز آمد و دستش را مردانه مقابل ماهان گرفت و گفت:
- تا آخر عمر مدیونتون هستم ...
ماهان دست او را محکم فشرد و جواب داد :
- من کاره ای نیستم ... اون بالا سری دلش می خواست خوشحالت کنه ..
بی شک اولین کارش سجده شکر بود...
(پست هشتاد و یک)
باورش نمی شد دلش می خواست اسحاق همراهش نبود و از خوشحالی فریاد می کشید . بدن بی قرارش را تکانی داد و دست پشت گردنش کشید .. اسحاق زیر چشمی او را می پایید و متوجه بی قراری او شده بود ..کم و بیش از جریان خبر داشت ... ماهان را سالیان سال بود می شناخت ... اخلاقش را می دانست و خوشحال بود که دست تقدیر برای علیرضا خوب رقم خورده است ... سر خیابان علیرضا از اتومبیل پیاده شد ... کوچه ی باریک جای اتومبیل به آن بزرگی نبود ... تمام کوچه را دوید و به محض رسیدن به در خانه دستش را روی زنگ گذاشت ... آمدنش در آن ساعت روز به خانه مسلما حریر را متعجب می ساخت ... قبل از باز شدن در همزمان با صدای حریر کلید را داخل قفل انداخت و گفت:
- منم عشقم ...
حریر عشق بود ...میان حیاط ایستاد و قبل از بالا رفتن از پله ها سر به آسمان کشید و گفت:
- خدایا دربست نوکرتم ...
و پر هیجان از پله ها بالا رفت ..حریر میان در ایستاده بود و با نگرانی نگاهش می کرد .. علیرضا با دیدنش به سوی او پرواز کرد و دست دور کمرش انداخت و بوسه ای محکم و جانانه بر لب های او نواخت ... چشمان حریر گرد شده به او خیره شده بود ...
-می دونستی عاشق این چشماتم ...
حریر از آغوش او بیرون خزید و گفت:
-علی چی شده ؟
-میام میگم برات ... الان باید برم ... آماده شو شب می ریم بیرون ..
-علی ؟
-جانم .. عشقم .. عمرم ... نفسم ..
romangram.com | @romangram_com