#حریری_به_عطر_یاس_پارت_282
-اره امروز دو تا عمل پشت هم دارم ...داغونم به خدا ... اینا هنوز نفهمیدن من انقدر پیرم که نمی تونم طاقت بیارم زیر بار این عملا ...
ماهان بلند خندید و همانطور که نگاهش را به علیرضا می دوخت گفت:
- دکی تو دست همه جوونا رو از پشت بستی ... خانمت چطوره ؟
خوبه همش میگه نمی خوای واسه ماهان زن بگیری ...
دباره ماهان بلند زیر خنده زد .... اما صدای مقابل گفت:
- آدم نمیشی تو بچسب به اون دخترات .. حالا کارت چی بود ؟
-می خوام یه کاری واسم انجام بدی ...
-تو جون بخواه ..
-می خوام همین امروز برات یه پرونده پزشکی فکس کنم ... یه کم فورس ماژوره ...
-باشه ... فقط من تا یه ماه دیگه نمی تونم بیام ایران ...
-مشکلی نیست تو پرونده رو ببین .. اگه تشخیصت اینه که باید هر چه زودتر عمل بشه میفرستمشون بیان اون جا اگه نه که صبر می کنیم تا تو بیایی ...
-بفرست بیاد ..
تماس که قطع شد ماهان بی توجه به چشمان گرد شده او گفت:
- با اسحاق برید و تمام مدارکو برام بیارید ..
ناباورانه لب زد :
- نمی دونم چی باید بگم ..
-خدات خیلی دوست داره پسر از اون تشکر کن ...
romangram.com | @romangram_com