#حریری_به_عطر_یاس_پارت_281
ماهان بی آن که سرش را از برگه های روی میز بلند کند جواب داد :
- فعلا نه... می تونی بری ...
اسحاق که از اتاق خارج شد ماهان سرش را بلند کرد و خیره در چشمان او گفت:
- نمی خوای بشینی ؟
و با اشاره دست نزدیکترین راحتی کنار میزش را نشان داد .. علیرضا آرام نشست ... انگشتانش
میان موهایش فرو رفت و به او خیره شد ...
-خب جوون ... آروم شدی؟
علیرضا دهان باز کرد که ماهان با دست اشاره کرد و گفت:
- البته می خوام از اون تومور بیشتر بدونم ...
علیرضا هاج و واج نگاهش می کرد که ماهان ادامه داد:
-فکر کن من مامور خدام .. هر کاری باشه می کنم ... فقط تو بگو ..
علیرضا بی اختیار از جا بلند شد ... در باورش نمی گنجید مرد بزرگی مثل ماهان خواهان کمک به او باشد ... بیشتر به خواب و رویا می مانست .. دل بستن به این رویا اشتباه محض بود ... یعنی خدا انقدر زود صدایش را شنیده بود ؟!... همزمان با بلند شدنش تلفن اتاق زنگ خورد ... خیره به ماهان که با اشاره دست او را به نشستن فرا می خواند بی میل در جایش نشست ...
ماهان دست دراز کرد و گوشی را برداشت و همزمان با گفتن بله تلفن را روی آیفون زد ... صدای مردی در فضای اتاق پیچید:
- به به دوست عزیز و گرام خودم ...
-سلام دکتر جون خوبی ؟
-ممنون باز چی می خوای که از صبح منشیمو کچل کردی؟
-دکی گفتن اتاق عمل بودی؟
romangram.com | @romangram_com