#حریری_به_عطر_یاس_پارت_280
آریا در سکوت گوش می کرد ... انگار دلش نمی خواست چیزی بگوید ... حتی دفاعی کوتاه کند ... شوکه حاصله از مرگ پریناز آن قدر بود که مغزش را در آن لحظات قفل کند .. حنانه بازویش را گرفت و محکم تکانش داد و گفت:
- مامان جان یه چیزی بگو ...
یکی از مامورین دستش را میان مادر و پسر گذاشت و گفت:
- خانم برید عقب ...
حنانه جیغ هیستریک کشید و گفت:
- ولش کنید ... به خدا کار اون نیست ... از کدوم شواهد حرف می زنید ...
مامور بی حوصله جواب داد:
- خانم برید عقب ... بیایید کلانتری معلوم میشه ...
اما حنانه نزدیک سروان شد و با اشک و آهی مادرانه پرسید:
- از چی حرف می زنید ؟ این زن مشکل روحی داشت ...
سروان دستی به چانه اش کشید و گفت:
- یه سری آثار ضرب و شتم روی بدن عروستون دیده شده ... تا معلوم شدن همه چیز پسرتون مهمون ما هستند ...
نفس در سینه ی حنانه حبس شد .. همین هفته پیش آریا دیوانه شده بود و به جان پریناز بی چاره افتاده بود ...پاهایش می لرزید و قادر به ایستادن نبود...
تمام شواهد بر علیه آریا بود ... هیچ کس جز خودش نمی توانست دفاعی کند و حالا خودش هم روزه ی سکوت گرفته بود ... با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید اما پریناز را ندید ... چشمانش را گرداند و با دیدن در باز تراس از جا پرید ... اما دیر شده بود ... پریناز از طبقه دوم عمارت خود را پرت کرده بود ... مامور راست می گفت او گناهکار بود ... شواهد هم درست نشان داده بود .. او باعث و بانی این مرگ بود ...
********
پشت در اتاق ماهان که ایستاد آن قدر بی حوصله بود که می خواست استعفایش را همان لحظه بدهد .. بی قرار تر از آن بود که روی کار این چنین حساس تمرکز کند .. تصمیمش را گرفت و تقه ای به در زد ... اسحاق در را به رویش باز کرد و علیرضا وارد اتاق شد ... همزمان اسحاق رو به ماهان کرد و پرسید:
- قربان دیگه امری با من ندارید ؟
romangram.com | @romangram_com