#حریری_به_عطر_یاس_پارت_279
-چیه جوون با خدا دعوات شده ؟
با پشت دست اشک هایش را پاک کرد ... بودن در همین نقطه را هم مدیون خدایش بود .. خدایی که هرگز تنهایش نگذاشته بود ... نفسش را به سختی بیرون داد و جواب داد:
- من غلط بکنم ... یه کم درد دل بود ... ببخشید باید برم سرکارم ...
و خواست از کنار ماهان بگذرد ... اما پنجه های او بازوی علیرضا را محکم گرفت و گفت:
- عجب! درد دل بود داشتی داد می کشیدی ... بگو ببینم ... چی انقدر بهمت ریخته پسر ...
-هیچی آقا... کاری از دست هیچ کس ساخته نیست الا اون بالایی ... با خودش کار داشتم ...
لب های ماهان به لبخندی محو مزین شد ..با دو انگشت شست و اشاره گوشه ی لب هایش را پاک کرد و متفکرانه گفت:
- بعد کارت بیا اتاقم ...
و به سمت مسیر مخالف به راه افتاد ... برای پیاده روی صبحگاهی داخل باغ راه افتاده بود که صدای علیرضا نظرش را جلب کرد و او را به ان سمت کشاند تقریبا نیمی از حرف های مرد جوان را شنیده بود...
********
(پست هشتاد)
آفتاب بی رمق پاییزی پشت ابرها گیر کرده بود و دلش بیرون آمدن نمی خواست ... صدای گریه های مادرش تنها صدایی بود که می شنید ... نگاهش خیره به جسم بی جانی بود که بعد از بررسی های لازم حالا روی برانکارد گذاشته می شد ... تمام مدت فقط سکوت کرده بود ... سکوتی که پشتش پر از حرف بود ... مامور پزشک قانونی ملافه را روی جنازه کشید و دستور گذاشتنش را داخل آمبولانس داد ... با نزدیک شدن یکی از مامورین به زحمت آب دهانش را که خشک شده بود فرو داد ... سیب گلویش بالا و پایین شد و نگاه گشاد شده اش را به او دوخت...سروان احمدی که مامور این پرونده شده بود با اشاره دست, راه را به اون نشان داد و گفت:
-بفرمایید... کار ما این جا تموم شده ...
حنانه تند تند اشک هایش را پاک کرد و معترضانه گفت:
- به خدا پسر من گناهی نداره ..
سروان اخمی کرد و جواب داد:
- شواهد که چیز دیگه ای رو نشون میده ...
romangram.com | @romangram_com