#حریری_به_عطر_یاس_پارت_278
باهر بار یاد آوری حرف های تلخ حریر نفس کشیدن برایش سخت می شد ... قفسه ی سینه اش از صبح سنگین شده بود و به زحمت هوا را بیرون میداد .. هزار توی مغزش درگیر بود و نمی فهمید چرا آن قدر سردرگم است ... داشت دیر می شد و او هنوز کاری از پیش نبرده بود.روزها را از پس روزی دیگر از دست داده بود ... بی نفس از داخل پارکینک عمارت ماهان جهان فر بیرون زد و به سمت باغ دوید ... مدت ها بود دلش می خواست جایی را پیدا کند تا یک دل سیر فریاد بکشد و درون آشفته اش را خالی کند ... دیشب حرف های حریر آخرین ضربه را به پیکره اش نواخته بود ... از عمه اش متنفر شده بود .. دیگر او را نمی بخشید.. صبح اگر در آن ساعت حسین آقا و حسام در خانه نبودند حتما مثل دیوانه ای افسار گسیخته سر زری خراب می شد .. این بار دیگر نمی بخشید ... جهالت های عمه اش را نمی بخشید ... حرف ها داشت با او ... جای حریر هم آتشفشان دل او فوران کرده بود ... به خدا که صبرش تمام شده بود ...
میان باغ ایستاد ... کسی نبود ... پاهایش تا خورد و روی چمنزار میان باغ زانو زد ... نسیم خنک صبحگاهی لرزی را برتنش نشاند ... صدای گنجشگان بی توجه به حال و روز او فضای باغ را پر کرده بود ...اشکی که بی اختیار روی گونه هایش سر خورده بود را پاک کرد و باصدایی لرزان نالید :
- خدایا دیگه کم آوردم ... خدایا التماست می کنم با این دختر منو امتحان نکن ...
کلمات که بر لبانش جاری می شد درست مثل مواد مذابی بود که از آتشفشان دلش سرریز شده باشد ... می سوزاند و می سوزاند... صدایش اوج گرفت و بی آن که از اطرافش خبری داشته باشد ادامه داد:
- خدایا تا کی می خوای ادامه بدی؟ ...تا کجا می خوای منو بکشونی؟ خدایا تو صبرت زیاده ... تو اسمت صابره خدا...صابر , من بنده تم ... به خودت قسم کم آوردم ... صبرم تمومه خدا ...
مشت هایش محکم و بی امان روی زمین کوبیده می شد... انگار می دانست زورش به خدا نمی رسد... آخرش همان را می کرد که خود صلاح می دانست ... بی قرار تر از قبل ادامه داد:
- باشه .. اگه می خوای حریرو ببری ببر .. اما قبلش منو راهی کن ... خدایا دلم پوکید تو این چند وقت ...
پوزخند بر لبانش نشست .. فریاد کشید :
-آخه دیگه درد نبود بدی ... تومور ؟ اونم تو سرش؟ خدایا چرا هر چی درد بی درمونه مال ما فقیر بیچاره هاست ؟ دارم التماست می کنم خدا ...
شانه هایش شروع به لرزیدن کرد ... حالا صدایش به ناله ای می مانست ..
-خدایا چی کار کنم که حریرو به من ببخشی ... خدا خودت منو دیوونه اش کردی ... مهرشو به دلم انداختی ... یادته چه قدر باهات دردو دل می کردم .. چه قدر از انصافت می گفتم که این درد و به جونم انداختی ... آره خدایی کردی ...همه جوره هوامو داشتی و آخرشم بعد اون همه بالا و پایین کردنا دستشو گذاشتی تو دستم ...
درست مثل آدمی که مست کرده باشد گیج و منگ ادامه داد:
- این تومور از کجا در اومد .... حالا خدا ؟ ها حالا ؟ چرا نذاشتی خوشبختش کنم ... چرا نذاشتی یه آب خوش از گلومون پایین بره ..
بعد انگار که از حرف های خودش عصبانی شده باشد بلندتر فریاد کشید :
-آره دارم کفر می گم ... منه لعنتی با این همه الدورم بلدُرم کم آوردم ... دیگه نمی تونم اشکاشو تحمل کنم ... اون نگاه داغونو تحمل کنم ... ذره ذره آب شدنشو تحمل کنم ... صابر ... من صبر تو رو ندارم ... من بهش قول دادم خدا ... کمکم کن..
شانه ها دوباره لرزید ... دستی که بر شانه اش نشست راه نفسش را بست ...وحشت زده به عقب برگشت و با دیدن ماهان جهانفر از جا پرید ...
romangram.com | @romangram_com