#حریری_به_عطر_یاس_پارت_277


-دکتر ... اومم ... چه جوری بگم...

-بگو پسر جون...

-میگم کی می تونم از نزدیک ببینمش...

دکتر با بدجنسی جواب داد:

-فعلا به همون پشت شیشه رضایت بده ...

و به مطالعه کاغذ مقابلش پرداخت ...

-اومم دکتر ...

این بار دکتر سربلند کرد و خیره چشمان نگرانش شد ...

-می خواستم بگم بی نهایت ازتون ممنونم .. نمی دونم چی بگم و چه جوری تشکر کنم ...

-باشه پسر می تونی بری ...

علیرضا لب باز کرد که چیزی بگوید اما دکتر جواهری پیش دستی کرد و گفت :

-من کاره ای نبودم و نیستم ... اون بالاییه که خودش جون میده و خودشم میگیره ... ما وسیله ایم ..

علیرضا از جا برخاست. هنوز نگاهش را از دکتر نگرفته بود ...

-دکتر ؟

-برو پسر ... فعلا ممنوع الملاقاته پس چونه زدن ممنوع ...

از اتاق که بیرون زد مثل چند روز گذشته به سمت انتهای راهرو حرکت کرد ... جایی که حریر بعد از ساعتها انتظار بالاخره به هوش آمده بود .. بارها مرده بود و زنده شده بود ... آن قدر در این چند روز راه رفته بود که کف پاهایش بی حس بود و درد می کرد اما خدا را شکر التماس هایش به درگاه خدا بی نتیجه نمانده بود.. پشت شیشه که ایستاد مرغ خیالش به یک ماه گذشته بازگشت..

(پست هفتاد و نه)

romangram.com | @romangram_com