#حریری_به_عطر_یاس_پارت_276
- بخورش ... می دونم گه زدم به این زندگی .. اما نگران نباش به زودی تموم میشه ... بهت قول می دم ...
پریناز که قرص را خورد روی تخت خوابید .. آریا پتو را تا نیمه روی جسم نحیف او کشید و با برداشتن بسته ی سیگارش به آن سوی تخت رفت و لبه ی آن نشست ... سیگار را روشن کرد و بی حوصله روی تخت دراز کشید آرنج آزادش را روی پیشانی گذاشت و پک عمیقی به سیگارش زد... حالا که به این زندگی کوفتی نگاه می کرد علیرضا را با همان بدبختی هایش خوشبختتر از خود می دید ...آ نقدر فکر کرده بود که سرش مثل حجم سنگینی شده بود .. سیگارش را روی میز خاموش کرد و پلک های سنگینش را بست و نفهمید که کی به خواب رفت .
*****
با صدای جیغ بلندی که لرزه بر اندام می نشاند چشم باز کرد و در جایش نشست تمام تنش خیس عرق بود .. اصلا نفهمیده بود که کی خوابش برده است, عجب کابوس ترسناکی بود بی رمق خواست دوباره دراز بکشد که نگاهش به جای خالی پریناز افتاد ...
(پست هفتاد و هشت)
پلک های سنگینش را به آرامی باز کرد ...نوری که از بالای سرش مستقیم می تابید باعث شد دوباره پلک هایش را ببندد ... نمی دانست کجاست و چگونه این همه ساعت را خوابیده است ... چیزی به خاطر نمی آورد ... نگاهش را به اطراف چرخاند ... روی تخت بیمارستان بود و همه جا بیش از حد سفید به نظر می رسید .. آن جا چه می کرد ؟ اصلا برای چه به بیمارستان آمده بود ... نگاهش را در حدقه چرخاند ...مردی جوان پشت شیشه ایستاده بود و با چهره ای نگران به او می نگریست ...اما به محض این که چشمان او را باز دید گل از گلش شکفت و لبخند مهربانی زد, سپس کف دستش را به دهان برد و بوسه ای بر آن نواخت و به شیشه چسباند ... چیزی به خاطر نمی آورد .. اصلا این مرد که بود ... چرا هیچ به یاد نداشت .بی اختیار ابروهایش درهم فرو رفت ... مرد جوان پیشانی اش را به شیشه چسباند ... از همان فاصله هم اشک های او را میتوانست ببیند ...دقایقی خیره به او نگریست اما پلک هایش خسته شد و بر روی هم افتاد و در عالمی از خلسه فرو رفت اما این بار به مرد جوانی فکر می کرد که در آخرین لحظات انگشتانش را به شکل قلب درآورده بود و با نشان دادن خودش و او می خواست چیزی را به او بفهماند ...
******
علیرضا با دیدن چشمان بسته ی حریر از پشت شیشه دور شد و به سمت اتاق دکتر جواهری رفت ... دکتری که این روزها زندگی حریرش را مدیون او بود ... تقه ای به در زد و با صدای دکتر وارد اتاق شد .... مردی مسن با صورتی کاملا صاف و شش تیغه پشت میز نشسته بود ... یکی از بهترین های جراحی مغز و برخلاف سن و سالش خوش تیپ و خوش قیافه ... دکتر جواهری به محض ورودش از بالای عینک پنسی اش نگاهی گذرا به او انداخت و دوباره سرش را در پرونده مقابلش فرو برد و گفت:
- خب خیالت راحت شد ؟
با زبان لب های خشکش را تر کرد و همان طور که روی نزدیک ترین مبل می نشست جواب داد:
- چشماشو باز کرد دکتر ... اما هیچ عکس العمل خاصی نشون نداد...
لب های دکتر به لبخندی بامزه جان گرفت و گفت:
- می خواستی چی کار کنه مثلا ؟
زبان تند تیزی داشت این آقای دکتر ...
-یه جوری نگام می کرد انگار نمی شناخت منو ...
-نگران نباش طبیعیه ... دیگه ؟
مردد دستی به چانه اش کشید .. چند بار او را عصبانی کرده بود .. دکتر از بی طاقتی او کلافه میشد ...
romangram.com | @romangram_com