#حریری_به_عطر_یاس_پارت_275


کام عمیق دیگری از سیگار میان انگشتانش گرفت و بعد از کمی مکث دودش را از ریه هایش بیرون راند ... ساعت ها بود که در آن تراس بزرگ نشسته و قبل از خاموش شدن سیگارش, بعدی را روشن کرده بود ... سرما در وجودش رخنه کرده بود اما او حسی نداشت ... ساعت ها بود که داشت فکر می کرد ... اصلا روزها بود که به انتقام فکر می کرد ...انگار ذهنش از هر چیز دیگری خالی شده بود و فقط شب و روزش با یک فکر می گذشت ... فکر نابود کردن علیرضا ... اما با آمدن زری و خبردار شدن از بیماری حریر به هم ریخته بود ... هنوز هم ته دلش عشقی را که به حریر پیدا کرده بود به خوبی نگه داشته بود و مراقبت می کرد .. نهال کوچکی که با آبیاری هر روزه اش به درختی جوان تبدیل شده بود ... منتظر چنین روزی بود تا حریر به سمتش برگردد .. از جا بلند شد و آخرین دانه ی سیگارش که نفس های آخر را می کشید به زمین انداخت و زیر پا له می کرد ... روزها بود که در خیالش غرور علیرضا را این گونه زیر پا له می کرد ... دست خودش نبود دلش می خواست حس خودخواهی و غرورش را ارضا کند ...تنها لذتش خرد کردن علیرضا بود و حالا بهترین فرصت بود ... می رفت تا نابودی علیرضا را به چشم ببیند .. نابودی کسی که به قول خودش یه لا قبا بود اما خیلی راحت حریر را از چنگش بیرون آورده بود ... در ورودی را باز کرد و وارد اتاق خوابش شد ... فضای نیمه تاریک اتاق با روشنایی دو آباژور کنار تخت قابل رویت بود ... بی اختیار چشمانش دور تا دور اتاق چرخید ... روی تخت خالی بود . نگاهش را به سمت دیگر اتاق کشید ... پریناز آن جا بود ... روی کاناپه ی بزرگ گوشه ی اتاق در خود مچاله شده بود ... گامی به جلو برداشت ... زن مقابلش روزها بود که دیگر کودکی را در بطن خود نمی پروراند... کودکی که از آن او بود ... با صدایی که از کشیدن زیاده از حد سیگار خشدار و گرفته شده بود پرسید:

- این جا چرا نشستی ؟

نگاه سرد و بی روح پرینار به رو به رو دوخته شده بود ... افسردگی تمام وجنات این دختر را پر کرده بود ...آریا جلو رفت و رو به رویش نشست .. اما دخترک تکان هم نخورد ... موهای بلند و پریشانش روی شانه و صورت رها شده بود .. کلافه دستی به موهای خودش کشید و گفت :

- با توام .. چرا نخوابیدی ؟

اینبار پوزخندی زشت و زننده گوشه ی لب های پریناز نشست ... چشمان شیشه ای اش چرخید و روی آریا مات شد ... کم کم لب ها به طرفین کش آمدند و صدای قهقهه ی او تمام فضای اتاق را دربرگرفت ... دیدن این حالت ها روزها بود که برای آریا عادت شده بود .. از همان ماه های اولیه که پریناز هر کاری کرد تا توجه دوباره ی او را به خود جلب کند ...

نشد که نشد ... حتی بارداری اش هم هیچکس, غیر مادرش را خوشحال و خرسند نکرده بود ... خنده های هیستریک پریناز که تمام شد به هق هق افتاد و میان اشک هایی که می ریخت کلمات بعد از روزها بر زبانش جاری شد :

- یه کسی تو سرمه ... همش با هام حرف می زنه ... همش می خنده .. همش گریه می کنه ...یه موقع هایی داد می زنه ... می ترسم ...

و موهای بلندش را محکم چنگ زد و کشید ..

– نمی ره بیرون ... همش تو سرمه ...لعنتی ... ولم نمی کنه ... من نمی خوام بمیرم ... می فهمی ...

لرزه بر جان دخترک نشسته بود و بی امان می لرزید ... نگاه بی روح آریا را که دید انگار خاطره ای در پس زمینه ی ذهنش رنگ گرفت ... انگشتانش چنگ شد و در حرکتی غافلگیرانه به او حمله کرد ...

-تو کشتیش لعنتی ... تو بچه مو کشتی تا بتونی راحت بری دنبال اون دختره .. ازت متنفرم ... می فهمی ازت متنفرم ... حالم ازت به هم می خوره کثافت...

این میان آریا سعی می کرد صورتش را از هجوم چنگال های تیز او محافظت کند ..

- باز قرصاتو نخوردی ... دیوونه شدی دوباره ...

پریناز جیغی کشید و همزمان دندان هایش را در بازوی او فرو برد ... درد زیر پوستش دوید و دستی که مچ او را محکم گرفته بود رها کرد و سیلی محکمی به صورت او نواخت ... پریناز درنده تر از قبل به طرف او هجوم آورد و چنگال رها شده اش را در صورتش فرو برد ... آریا محکم تر از قبل او را به زمین انداخت و چند سیلی پی در پی به صورتش نواخت ... حالا پریناز مچاله و درهم در خود فرو رفته بود و هق هق کنان می لرزید ... زن درمانده و روانی مقابلش, هیچ اثری از زن زیبا روی چند ماه پیش نداشت ... بعد از دعوای شدیدی که در همان ماه های اول انجام داده بودند آریا باعث سقط جنین او شده بود ... حنانه آن قدر دوندگی کرد تا کار به جاهای باریک نکشد ... وگرنه که پریناز با این اتفاق شکایت کرده بود .. حنانه به قول خودش همه چیز را راست و ریست کرده بود و پریناز را با وعده و وعیدهایش راضی کرده بود .. اما آریا بهتر نشده بود که بدتر شده بود ... بی توجهی ها و همچنین افسردگی بعد از دست دادن فرزند از او دختری بیمار ساخته بود ... بخصوص که دیگر در زندگی آریا درست مثل تفاله ای بیش نبود ..

آریا خم شد و بازویش را گرفت و از جا بلندش کرد ... دخترک همچون گنجشکی خیس می لرزید و زوزه می کشید .. او را به طرف تخت برد و روی آن نشاند .. از روی میز ورق قرص ها را برداشت و یکی را در دستانش گذاشت و لیوان آب را به طرفش گرفت ...

-زود باش بخور .. خودت باعث شدی ...

چشمان بی پناه پریناز به او دوخته شد ه بود ... آریا کف دست او را به سمت دهانش هل داد و گفت:

romangram.com | @romangram_com