#حریری_به_عطر_یاس_پارت_274

بغض سنگینی در گلوی حریر نشست ..." خدایا متشکرم" ... این تنها کلامی بود که از ذهنش گذشت ... خدا بهترین را به او داده بود ... مهربانترین ... مردترین ... خالص ترین ... علیرضا از او نگذشته بود .. مثل خیلی از مردهایی که زری گفته بود بی خیال او نمی شد ...

لبهایش تکان خورد و گفت:

-ب...ببخشید ....

دستش را نرم روی برجستگی رگ های پیشانی او کشید و زمزمه کرد:

-من نمی خوام بعد من ...

علیرضا خروشید:

- به ولای علی قسم اگه یه کلمه دیگه بگی من می دونم و تو .. فهمیدی ؟

فریادی که از عمق جان کشید تن حریر را لرزاند .. اما علیرضا ادامه داد :

- التماس می کنم ادامه نده ...

صدای خسته اش قرار از جان حریر برد ...

-بس کن حریر به کی قسمت بدم بس کنی ...

حریر خود را جلو کشید با انگشت شست اشک های مردانه ی او را پاک کرد ... یک نوع آسودگی خیال پیدا کرده بود .. هیچ زنی طاقت تقسیم همسر را نداشت حتی بعد از مرگ... خب خصلت زنان بود دیگر ... انگار بار سنگینی از روی قلبش برداشته بودند ... حس سبکبالی می کرد ...چشمانش از شیطنت درخشید و گفت:

- بگم غلط کردم راضی میشی ...

علیرضا دست دور شانه ی او انداخت و همراه او روی تخت دراز کشید ... زمزمه اش در گوش حریر نوایی سرشار از عشق داشت ..

-هیش...دیگه حرف از رفتن نزن باشه؟...

میان بازوهای حمایتگر این مرد دیگر هرگز به رفتن فکر نمی کرد ...


****

romangram.com | @romangram_com