#حریری_به_عطر_یاس_پارت_273

نرم و آرام موهای حریر را نوازش کرد ... چشمان زیبای حریر در آغوشش بسته بود و لب هایش را طوری به هم دوخته بود که علیرضا حس می کرد هر آن آماده ی گریه است ... پیشانی اش را به پیشانی حریر چسباند و آرام زمزمه کرد :

- چی شده خانم خانما هر موقع میری خونه بابات من باید منتظر پس لرزه های عمه م باشم ...

بی اختیار لب های حریر به لبخندی نمکین باز شد ... علیرضا بوسه ای به نوک بینی اش زد و ادامه داد:

-پس درست حدس زدم ...نه؟

پلک های حریر از هم باز شد و نگاه زیبایش را به نگاه او دوخت ... همزمان چانه و لب هایش با هم لرزید و قبل این که اشک هایش سرازیر شود گفت:

- علی یه قول بهم بده ...

باید می گفت و خیالش را آسوده می کرد ... در همین مدت کم به قدر دنیا دنیا عشق گرفته بود ... مگر آدمی باید چند سال زندگی کند که این گونه عشق خالص دریافت کند ..با این حس شیرین اشک هایش جاری شد ...نفس علیرضا سنگین شده بود باید چه قولی می داد؟

اشک مجال دیدن را از چشمان زیبای حریر گرفته بود , هر چه پاکشان می کرد بی فایده بود ... سرچشمه دلش از غم لبریز بود.. علیرضا نفس عمیقی کشید و سر در موهایش فرو برد ... اما حریر با صدایی لرزان گفت:

- اگه واقعا دوسم داری ... اگه واقعا چیزایی رو که می گی راسته بعد مردن یکی رو بیار تو زندگیت .. تنها نمون ...

جمله ی "زن بگیر" تا نوک زبانش آمده بود اما دلش نیامد کس دیگری را شریک زندگی اش کند ... حسادت به زنی که قرار بود جایش را بگیرد روی قلبش خش انداخت ..مگر نه این که علیرضا همه جوره مال او بود ... نفس در سینه ی علیرضا بند آمد .. این دختر, حریر امیدوار چند روز پیش نبود ... با عصبانیتی که دست خودش نبود دستش را از زیر سر او بیرون کشید ... سر حریر روی بالش افتاد . علیرضا روی تشک تخت نشست ... نفس هایش مقطع شده بود و به زور بالا می آمد .. حریر آرام از جایش بلند شد و کنار او نشست .. سرش را به شانه ی او تکیه داد و همانطور که بازویش را نوازش می کرد , زمزمه کرد :

-علی قول بده بذار خیالم راحت باشه ...

فریاد علیرضا او را در جایش خشک کرد ...

-بس کن حریر ... به چی می خوای برسی ؟به دیوونه کردن من ... آره؟

انگشتانش آن قدر محکم در هم مشت شده بود که به راحتی می شد فهمید چه فشاری را تحمل می کند ... هنوز هم در ناحیه چپ سینه درست جایی که نامش قلب بود احساس درد می کرد ...شانه هایش که لرزید چشمان حریر گرد شد ... جسم ضعیف خود را مقابل او کشید و متحیر گفت:

- علی جان ...

علیرضا بی نفس هق زد و گفت:

- می خوای دیوونه م کنی ... می دونم ... هر کدومتون دارید اونجوری که دلتون می خواد آزارم می دید ... دیگه نمی کشم حریر ... به خدا نمی کشم ... چی فکر کردی راجع به من .. تو بری منم میام پشت سرت ...


romangram.com | @romangram_com