#حریری_به_عطر_یاس_پارت_272

اما حسین این بار کلافه توپید:

- خانم پاشو به کارت برس ... اگه گذاشتی یه دو دقیقه با این دختر اختلاط کنم ...

زری ایشی گفت تن بزرگ و گنده اش را بلند کرد و گفت:

- برم که الان اون بچه خسته و کوفته سر می سه ...

با رفتن او حریر به آرامی نفسش را بیرون داد ... حسین دستش را محکمتر گرفت و گفت:

-بابا جان راضی از علی؟

برق چشمان حریر و لبخندی که روی لب هایش نشست دلش را آرام کرد ... او که از اصل ماجرا خبری نداشت, دست دور شانه های دخترش حلقه کرد و او را به خود چسباند و همان طور که بوسه ای به موهای مواجش می نواخت گفت:

- بابا اصل کار علیه که دیوونته ... وگرنه که این زن تا بوده همین بوده ...

پلک های حریر آرام روی هم افتاد و سرش را به شانه ی پدرش تکیه داد و گفت:

- بابا خیلی دلم براتون تنگ شده بود ..

و بی اختیار قطره ای اشک روی گونه هایش لغزید ... او هم مثل مادرش جوانمرگ می شد ... بغض گلویش را گرفته بود و قادر به حرف زدن نبود ...حسین با مهربانی دستی به سر او کشید و گفت:

- منم همین طور بابا .. اما این جوری خیالم راحته که خوشبختی ... کنار شوهرت راحت و آسوده ای ...

نگاه حریر پایین افتاد نمی خواست پدرش چیزی از درد درونش بفهمد... نمی خواست خاطر او را مکدر کند ... نمی دانست چه در پیش دارد و دست تقدیر برایش چه رقم زده است اما تا وقتی که ناچار نبود حسین را در جریان نمی گذاشت ...





(پست هفتاد و هفت)

********


romangram.com | @romangram_com