#حریری_به_عطر_یاس_پارت_271
حسین کلافه سرش را تکان داد و گفت:
- استغفرالله ... خب زن حسابی ... چی کار کنه پسره... تا سالم بود زنش بود مریض شد, اَخ شد ؟
حریر نگاه پر از غمش را به هر دو دوخت و در سکوت به حرف های زری بیشتر فکر کرد ...زری راست می گفت حق علیرضا این نبود ..
زری یک پر پرتقال به دهان گذاشت و از ترشی آن لب هایش را جمع کرد و گفت:
- وا حسین این چیه زغنبوت...اه چه ترشه ...
حسین که حسابی کلافه شده بود جواب داد :
-ای بابا زن, اینو واسه حریر گرفتم که عاشق ترشی جاته, نه واسه تو که از سه فرسخی ترشی هم رد نمیشی ...
زری حرصی شد و گفت:
- نه که ویارونه می خواد دخترت ... بیچاره اون بچه هم دسته کمی از پسر عموی معصوم خانم نداره والا ...
حسین که متوجه کنایه او نشده بود گفت:
-خانوم مگه چه خبره ... انقدر خون به دل این بچه نکن با این حرفات ...اینا تازه اوله کارن..
-همچین بچه م بچه م می کنه ها ...هر کی ندونه فکر می کنه یه بچه ی دوساله ست.. خب خانواده ی داداشم توقع دارن .. تا کی باید صبر کنن ... دلشون می خواد عروسشون زودتر براشون یه بچه بیاره ...
و کلمه ی عروس را آن چنان کشید که تن حریر به لرزه افتاد ... آن قدر بی حس و حال بود که نمی توانست حرفی بزند ... اصلا دهان به دهان شدن با این عجوزه ی مکار کار هر کس نبود ... از سویی به خاطر پدرش جرات حرف زدن نداشت .. می ترسید دهان بی چاک و بست زری بی موقع باز شود و پدرش پی به همه چیز ببرد و عجیب این که در دلش حرف های او را به طرز ناباورانه ای قبول داشت .اگر به خاطر دیدار پدرش نبود همان غروب به خانه باز می گشت و خود را در تنهایی و تاریکی خانه غرق می کرد ... بیچاره علیرضا اگر می دانست عمه اش با چه ترفندی هر چه او رشته بود پنبه کرده است دیوانه می شد ...
حریر دندان به جگر گذاشته بود و زیر نیش و کنایه های او فقط سکوت کرده بود .. خودش را کنار حسام سرگرم کرده بود تا حسین به خانه آمده بود ... دلش برای پدرش پر می کشید ...حسینی که به محض فهمیدن حضور حریر در خانه از هرچه میوه ی نوبرانه برای دخترکش خریده بود ... اما زری که دست های پر او را دیده بود با پررویی و وقاحت تمام گفته بود خدا شانس بده والا و به آشپزخانه رفته بود و حالا از وقتی که کنار هم جمع شده بودند او را زیر رگبار نیش و کنایه هایش گرفته بود ...حسین بی توجه رو به دخترش کرد و گفت:
- خوب باباجان خوبی؟ رنگو روت خیلی پریده نکنه خبریه و به ما نمی گی؟
گونه های حریر به آنی رنگ شرم گرفت و به سرخی زد ... سرش را به نشانه ی نه تکانی داد و سرش را پایین انداخت.. اما زری باز هم حرصش را در آورد :
- نکه اون بچه هم شانس داره ...
romangram.com | @romangram_com