#حریری_به_عطر_یاس_پارت_270

-پس من دنبال کاراشم .. اوکی که شد بهم بگو ...

باشه

گوشی را که گذاشت بیشتر روی صندلی اش لم داد و لب بالایش را به دندان گرفت... مطمئن بود این زن جادوگر از پسش بر می آید ... این بار خود حریر مهم نبود, مهم ثابت کردن خیلی چیزها به جوانک یه لا قبایی بود که با تبحر دخترمورد علاقه اش را از چنگش در آورده بود ... لبخندی شیطانی بر لب هایش نشست و برقی زننده در چشمانش درخشید





(پست هفتاد و شش)

میوه های پوست گرفته را داخل پیش دستی گذاشت و همانطور که مقابل حسین می گذاشت تن گرد و فربه اش را تکانی داد و گفت:

-من که باورم نمیشه مرد جماعت بتونن تو این جور مسائل بی توجه باشن ... همشون میگنا, اما تا چشمشون به یه زن ترگلو ورگل بیفته همه چیز یادشون میره ...

سپس پشت چشمی نازک کرد و رو به او که سرش را پایین انداخته بود و گوش می کرد ادامه داد:

- البته باید حق داد ... دختره مریض بود و لاجون .. داشت میمرد .. پسره چطور می تونست به پاش وایسه ...

نمی دانست نیش هایش درست مثل خنجری تیز و زهر آلود چه قدر می تواند کاری و برنده باشد .. چه جور می برید و می سوزاند ... کارد به استخوان رسانده بود و حالا داشت ریشه اش را هم می سوزاند ... لب باز کرد تا چیزی بگوید که زری پیش دستی کرد و گفت:

- والا زنم زنای قدیم ...والا غیرت داشتن ... اگه همچین چیزی بود خودشون کنار میکشیدن ... تازه بعضی هاشونم می رفتن واسه مردشون زن می گرفتن ...

هزار توی ذهن حریر پر شده بود از افکار این چنینی" زری راست می گفت علیرضا چه گناهی کرده بود .. حقش نبود که اول زندگی کار کند و خرج دوا دکتر بدهد ... دست های زحمت کش علی را که می دید از خودش خجالت می کشید ..امروز تمام مدت به حرف های تمام نشدنی زری گوش داده بود ... زری راست می گفت ... موقع مرگش که فرا می رسید او را راضی می کرد زن بگیرد ... به خدا که الان طاقت دیدن هوو را نداشت وگرنه زری را می فرستاد پی گرفتن زن برای علیرضای مهربانش .. اصلا چه طور می توانست طاقت بیاورد دیدن زنی دیگر را کنار مهربان مردش ؟ وای که داشت دیوانه می شد این چه خوره ای بود که زری به جانش انداخته بود ... یعنی غیرت نداشت .. به در می گفت که دیوار بشنود ... "

حسین نگاهی به صورت رنگ پریده ی دخترش انداخت و لب به دندان گزید .. منظور زری را از این حرف ها نمی فهمید .. اما رنگ پریده حریر بدجور آزارش می داد ... حریر دختر شاد و سرحال روزهای گذشته نبود ... همانطور که دست حریر را که کنار دستش بود میان انگشتان خودش می گرفت و با مهربانی نوازش می کرد رو به زری پرسید:

- حالا چی شده که تو دو ساعته آسمونو به ریسمون می بافی ؟

زری گردنش را با عشوه ای خاص تکان داد و گفت:

- هیچی بابا... معصوم خانم داشت از عروس عموش حرف می زد ... دلش پر بود ... دختره بعد عروسی یه دفعه یه سلاطون ناعلاج گرفته ... حالا بیچاره پسره رو بگو که نمی دونه خرج خونه زندگی بده یا خرج دوا درمون ...


romangram.com | @romangram_com