#حریری_به_عطر_یاس_پارت_269

علیرضا بهترین بود ... همه جوره هوایش را داشت... با صدایی آرام جواب داد:

-می رم خونه ی باباینا دلم واسه بابامم تنگ شده..

باآن که این روزها از زری دل خوشی نداشت گفت:

-هر جور راحتی پول گذاشتم توی کشوت...آژانس بگیر... منم شب زودتر میام...

از این که حال حریر را بهتر از روزهای گذشته می دید شادی را با تمام انرژی حس می کرد... تماس را که قطع کردندبه یاد ماهان افتاد... قرار بود برای سرویس اتومبیل هایش برود... کاری که در این چند روز با حال خراب حریر پشت گوش انداخته بود... پر از انرژی شماره اسحاق را گرفت...

**********

-چی شد؟ دیگه زنگ نزدی؟

-حالش بد بود نمیشد کاریش کردنمی تونست از خونه بیرون بیاد...

-گفتم شاید پشیمون شدی...

-نه نترس برادرزاده م برام خیلی مهمه...

-منم حریر برام مهمه... ببین زودتر شروع کن...

-باشه اتفاقا همین چند دقیقه پیش زنگ زد می خواد بیاد اینجا...

-دلم می خواد هر چه زودتر از این پسره جدا بشه...

-باشه بهم مهلت بده...منم دل خوشی ندارم ازش ..

این همه کینه از کجا در دل این زن تلنبار شده بود ؟

-میبرمش ... فقط کاری کن که از هم بدشون بیاد.. من یه چیز می خوام برادرزادهت خودش بی خیال حریر بشه..

-باشه ...با فکرایی که دارم مطمئنم علیرضا حالش از حریر به هم می خوره ...


romangram.com | @romangram_com