#حریری_به_عطر_یاس_پارت_268
علیرضا که تاب ایستادن را در خود نمی دید بی حرف از اتاق بیرون زد ... پرستار لبخند نمکینی زد و با شیطنت خاصی گفت:
- خانم خوشگله، معلومه خیلی خاطرتو می خوادا ...
چانه ی حریر بی اختیار لرزید ... درد و اندوهی را که در چشمان علیرضا دیده بود آزاراش می داد ... پرستار همانطور که مشغول تنظیم سرم بود ،نگاهی به او کرد و گفت:
- ا چی شدی دختر .. قوی باش ... تو الان باید خودت به همسرتم کمک کنی ... الان میگم برگرده ...
بغض حریر بی صدا شکست و اشک چشمانش به سمت بالش راه پیدا کرد ...
×××××××××
با لبهایی که خنده از رویشان کنار نمی رفت از ساختمان بیرون زد ... به سمت ایستگاه اتوبوس راه افتاد ... حالا وقت آن بود که دست به کار شود ...
) پست هفتاد و پنچ)
با حال بهتری از خواب بیدار شد و خود را لبه تخت کشاند ... تمام هفته ی گذشته را بعد از اولین جلسه ی شیمی درمانی به سردرد ها و سرگیجه های مزخرف گذرانده بود ... حالت تهوعی که رهایش نکرده بود و در طی روز بارها و بارها راهی دستشویی اش می کرد ... آثار شیمی درمانی تا یک هفته پایدار بود و تمام سیستم بدنش را به هم ریخته بود ... تا می آمد بهتر شود باید دو هفته ی بعد دوباره جلسه ی بعدی را می رفت ... تصورش را هم نمی توانست بکند ... زندگی اش کاملا مختل شده بود و این علیرضا بود که تمام مدت با صبوری و مهربانی همراهی اش می کرد ... علیرضایی که مجبور بود روزها به سرکار برود و شب ها به محض رسیدن به خانه همه چیز را سر و سامان می داد ... البته در طی روز گاهی مریم و گاهی ملیحه خانم به او سر می زدند .. یک هفته بود به بهانه های مختلف از رفتن به خانه ی پدری خود داری کرده بود .. به شدت دلتنگ حسام و پدرش شده بود اما از ترس این که حسین آقا بویی از بیماری اش ببرد مقابل بهانه های دلش ایستادگی کرده بود....به آرامی از جا برخاست و از اتاق خارج شد ... به دستشویی رفت و آبی خنک به صورتش زد ... با حس بهتر بودن بی اختیار لبخند محوی بر لبانش نشست و از دستشویی بیرون آمد و به آشپزخانه رفت ...با دیدن میز آماده صبحانه که مثل همیشه علیرضا چیده و رفته بود لبخند نشسته بر لب هایش جان بیشتری گرفت ... روی صندلی نشست و بعد از گذراندن چند روز سخت و وحشتناک با اشتهایی که حالا برایش دلپذیر به نظر می رسید،ارام چند لقمه بر دهان گذاشت ... نعمت سلامتی این روزها برایش معنا پیدا کرده بود ... تنها چیزی که خیلی از آدم ها تا از دست نمی دادنش به چشمشان نمی آمد ... نعمتی که خداوند متعال بی دریغ و بی کران خیلی از بنده هایش عطا نموده بود و عجیب این که تا نمی گرفت قدرش را نمی دانستند ..به سمت تلفن رفت و شماره ی علی را گرفت ... دلش می خواست در این حال و روز بهتر, شریکش کند ..
صدای علی با مهربانی همیشگی در گوش جانش نشست :
- جانم عزیزم...
-سلام علی ..
-سلام به روی ماهت که معلومه امروز شسته ست ...
ریز خندید ...
–علی امروز خیلی بهترم ...
صدای پر از انرژیش نشاط شیرینی را زیر پوستش دواند..علیرضا با مهربانی گفت:
-تموم دیشب داشتی خواب حسامو می دیدی زنگ بزن بگو بیاد پیشت...
romangram.com | @romangram_com