#حریری_به_عطر_یاس_پارت_267


-طبقه ی پنجم ..


سرش را به نشانه ی تشکر تکان داد و همان طور که دسته ی کیفش را محکم در دست می فشرد به سمت آسانسور رفت ..

××××××××××

سر دردناکش را میان انگشتانش گرفت و محکم فشار داد... انگار کسی به سینه اش چنگ می زد ... داشت دیوانه می شد .. امروز اولین شیمی درمانی را بر روی حریر انجام می دادند . بی قرار و درمانده نفسی که در سینه اش راه گم کرده بود را به سختی بیرون داد و به حرف های دکتر فکر کرد ...

-بهتره جلسات شیمی درمانی رو شروع کنیم ...ببین پسرم ممکنه، پول جور کردن تو زمان ببره ما با شیمی درمانی روند رشد تومور رو کند می کنیم ...

چشمان نگران علیرضا باعث شده بود دکتر ادامه دهد :

- نترس شیمی درمانی سرعت رشد سلول های سرطانی رو کاهش می ده .

نمی توانست چهره ی ترسیده ی حریر را فراموش کند ... چشمانی که پر از اندوه بود ..چشمانی که ناامید ی را فریاد می زد ... نام شیمی درمانی تن هر بیماری را می لرزاند و حریر هم از این قائده مستثنی نبود ...

پرستار با مهربانی کنار حریر ایستاد و گفت:

- نترس عزیزم یه تزریق ساده است ...

پوزخندِ کمرنگ کنار لب های حریر نفسش را بند آورد ... حریر اعتقادی به بهتر شدن نداشت؟! تا ته فکر او را خوانده بود و ترس پنهان را در چشمانش دیده بود ... پرستار که سوزن آنژیوکت را در دست حریر فرو برد ، دست های علیرضا بی حس شد .. ترس حریر او را هم ترسانده بود .. درست بود که می خواست خود را قوی نشان دهد اما مگر می شد عشقت درد بکشد و تو آرام باشی ... انگار ذره ذره درد های حریر در وجود او هم می نشست ..به خدا که در این دردها شریک بود ... شراکتی که از جان دلش بر می خواست ...سال ها بود که دلش را بی کم و کاست به دست حریر سپرده بود ... بی شک این روزها ، ارتباط عمیق بین قلب هایشان بود که آن قدر او را وابسته و حساس کرده بود .. حریر که رنگ نگاه او را می شناخت صدایش زد:

- علی ؟

-جانم ...

-تو برو بیرون ...

پرستار هم با دیدن رنگ و روی پریده علیرضا گفت:

- شما بیرون باش ... کارش تموم شد صداتون می کنم ..


romangram.com | @romangram_com