#حریری_به_عطر_یاس_پارت_266
(پست هفتاد و چهار)
هن هن کنان از اتوبوس پیاده شد و به سمت پیاده رو رفت ... چند قدمی که به جلو برداشت نگاهش به ساختمان بزرگ شرکت افتاد .. دوباره برگه ی آدرس را از کیفش بیرون کشید و نگاهی به آن انداخت .. خودش بود ...زبان روی لبهای گوشتالودش کشید و کمی آن را تر کرد ... هیکل فربه اش را تکان داد و همانطور که دو طرفه ژاکتش را به هم می رساند به سمت شرکت راه افتاد . هوا سوز بدی داشت ... کمی لرز به تنش نشسته بود که نمی دانست از سرمای آن ساعت روز بود یا از هیجانی که داشت ...خیلی فکر کرده بود و تنها راه در همین می دانست ...همان چند روز پیش وقتی به خانه ی برادرش رفته بود و ملیحه خانم سیر تا پیاز ماجرا را کف دستش گذاشته بود این فکر به ذهنش رسیده بود ... می رفت تا بدبختی را از خانواده ی برادر و خودش دور کند ... علیرضا جوان بود و خام... سرد و گرم زندگی را نچشیده بود ... مرغ خیالش به سوی چند روز پیش پرواز کرد..
- زن داداش حالا زد و حاجی خونه رو فروخت اگه این دختره خوب نشه چی ؟ می خوای سر پیری آواره شی ... آخه تو چرا رضایت دادی؟
- خب چی کار می کردم بچه م داره دیوونه میشه .. می دونم جونش به جون این دختر بسته ست ...اگه بلایی سر حریر بیاد علی رو هم از دست می دم ..
- زن داداش علیرضا خامه شما دوتا چرا عقلتونو دادید دست این یه علف بچه ...
ملیح خانم که کفری شده بود جواب داد:
-وا زری جون می دونی که اگه قرار به درستی و غلط این کار باشه حسین آقا که بابای حریره باید پول درمونشو جوره کنه نه ما ... اما حاجی میگه حسین آقا بفهمه قلبش دووم نمیاره ...اون وقت تو به جا تشکر کردنته ...
-اوا به ما چه! ... به حسین چه؟ .. اصلا چه کاریه ... من نمی فهمم علیرضا چرا داره دستی دستی خودشو بدبخت می کنه ... بذار یه چیزی بهت بگمو خودمو خلاص کنم ..
چشمان نگران و منتظر ملیحه خانم را که دید ادامه داد:
- این دختر موندنی نیست .. یعنی اون جور که من پیگیر شدم دکترش امیدی نداشت .. اینا همش خرج الکیه ... این پسره پاک عقلشو از دست داده ... نمی خواد قبول کنه ...
ملیحه خانم با غمی که هر لحظه بیشتر دلش را پر می کرد با کف دست روی رانش کوبید و گفت:
- وای بیچاره حریر .. بیچاره بچه م ... تو میگی چی کار کنیم زری ؟ به خدا خونه مهم نیستا .. اما اگه اینم بفروشیم و بازم درمون نشه چی؟
-بذار فکرامو بکنم ببینم چی کار می تونم بکنم ...شاید هنوز دیر نشده باشه ..
وارد لابی بزرگ شرکت شد و با حسرت نگاهی به دور تا دورش کرد و با دیدن نگهبانی که پشت میز نشسته بود به سمت او رفت ...
نگهبان به محض دیدنش تکانی به خود داد و گفت:
- بفرمایید ..
-می خوام برم شرکت آقای عظیمی .. کدوم طبقه هستن ؟...
romangram.com | @romangram_com