#حریری_به_عطر_یاس_پارت_265


- فوق العاده ست ... مرسدس بنز اس 500 بی نظیره ...

او عاشق اتومبیل بود و تقریبا علت مکانیک شدنش و تمام تبحرش به خاطر همین علاقه بیش از حدش بود ... جای جای اتاق خوابش در خانه ی پدری پر بود از پوسترهای رنگ و وارنگ اتومبیل ...بنز مقابلش با مبلغی سه میلیاردی یکی از بی نظیرترین اتومبیل هایی بود که به تازگی وارد بازار اتومبیل عیان و اشراف شده بود ...اتومبیلی که غیر مجله ها دیدنش را از این فاصله به خواب هم نمی دید .. ماهان نگاهی به اتومبیل سفید رنگ مقابلش کرد و همچون پدری که عاشق فرزندش بود گفت :

-پس حق می دی که بخوام امنیتشون رو حفظ کنم ..

علیرضا گیج و منگ نگاهش کرد ... هنوز هم نمی توانست ارتباطی بین آمدنش به آن جا و این اتومبیل های گرانقیمت برقرار کند .. ماهان که نگاه گیج او را می دید ادامه داد:

-منظورم به بستن چشماته و این که نخوام تا مطمئن نشدم بفهمی این جا کجاست ..

کلیکسیونر معروف اتومبیل بنز مقابلش ایستاده بود و علیرضا هاج و واج نگاهش می کرد ..نامی که بارها شنیده بود ... شوک وارده آن قدر قوی بود که نتواند زبان باز کند .. ماهان از کنارش گذشت و گفت :

-با من بیا .. می دونی من مدت ها بود دنبال یه ادم امین .. معتبر .. کاربلد می گشتم کسی که بتونه تو حفظ و مراقبت از این عروسکا کمکم باشه .. حق بده که برای دخترام نگران باشم ...

علیرضا که هنوز از دیدن اتومبیل سیر نشده بود کنار ماهان راه افتاد ... چند بنز دیگر که سال های تولیدشان قدیمی تر هم بود در سالن دیده میشد ... اما ماهان از کنار آن ها گذشت و او را به سمت آسانسور برد ... چه فضایی برای مراقبت از اتومبیل ها درست شده بود .. حقا که برای یک تکه آهن پاره چه ارزشی قایل بودند ... خیلی حرف ها راجع به کلکسیون داران اتومبیل شنیده بود اما هیچ وقت نمی توانست تصور کند که حالا کنار یکی از بزرگترین آن ها ایستاده بود .. سوار آسانسور شدند و یه طبقه پایین رفتند ماهان سکوت را شکست و گفت:

- ارزشمند ترین و زیباترین دختر من توی این طبقه ست ...

ولبخندی بر لبانش نشست ... علیرضا دستهایش را چفت هم کرده بود و خیره به او می نگریست ... پولدارهای زیادی مرفه که نمی دانستند پول هایشان را کجا خرج کنند ... کم کم داشت از این مقایسه حالش به هم می خورد ..نه به اویی که یک هفته آزگار در به در دنبال چندرغاز وام برای درمان زنش بود و نه به این مرد اعیان که این چنین به قول خودش دخترانش را به رخ می کشید ... در آسانسور که باز شد وارد محوطه ی بزرگ دیگری شدند که یک بنز قدیمی میان آن پارک شده بود ... ماهان با هیجان زاید الوصفی به سمت بنز رفت و گفت:

- بیا .. ببین بهترین و زیباترین دخترم ... حتی اون بنز چند میلیاردی هم نمی تونه جای این مرسدس خوشگل رو برام بگیره ..

ماهان آن چنان با آب و تاب راجع به اتومبیل حرف می زد که علیرضا فقط سکوت کرده بود ... بنز ی که برمی گشت به دوره هیتلر...

-این بنز تا حالا موتورش تعمیر نشده .. جزو اتومبیل های کلکسیونی بوده ...

ابروهای علیرضا بالا رفته و متحیر به اتومبیل آلبالویی رنگ فوق العاده زیبا خیره شده بود .. واقعا بنز مقابلش جزو بی نظیر ترین اتومبیل ها بود .. ماهان دستش را داخل جیب هایش فرو برد و گفت :

- می خوام دونه به دونه ی اتومبیل های منو چک کنی .. می دونم چه مهارتی داری ... خبرش رو قبلا گرفتم ... تو بین پونزده مکانیک انتخابی اسحاق بالاترین امتیاز رو داشتی می دونی چرا ؟

مات چشمان ماهان بود که ادامه داد:

-خیلیاشون مهارت رو داشتند اما مطمئن نبودن ... با این که خیلی جوونی اما این طور که شنیدم خیلی ها سرت قسم می خورن ..

romangram.com | @romangram_com