#حریری_به_عطر_یاس_پارت_264


-ممنونم که بهم اعتماد داری ...

پلک هایش را که بست چیزهایی که امروز در عمارت دیده بود پشت پلک هایش نشست .

قرار بود هر روز این همه راه را تا آن عمارت برود ... عمارتی که می توانست راهی برای نجات حریرش باشد ...دوباره افکارش به سمت اتاق کار مرد بزرگی که ملاقات کرده بود کشیده شد ...

-دخترتون؟

مرد پک عمیقی به پیپش زد و بعد دود آن را به آرامی از میان لبهایش بیرون داد و گفت:

-من چند وقته دنبال یه آدم امین می گردم ... یه آدمی که بتونم بی دغدغه اونو بهش بسپرم ...می دونی این دختر خیلی برام ارزشمنده .. بیشتر از اونی که بتونی فکر کنی ... اگه چیزی که می خوام بتونی به نحو احسن از پسش بربیایی هر چی بخوای بهت می دم ..

حریر کمی تکان خورد و سرش را از روی بازوی او برداشت ... حالا که او را در خوابی خوش و آرام می دید دستش را برداشت و لبه ی تخت نشست ... مرغ خیالش دوباره به سوی آن اتاق پر کشید ... مرد از جا بلند شد و گفت:

- بهتره با هم بریم دیدنش ... در ضمن من ماهان جهان فر هستم ...

نام مرد جایی در پس زمینه ذهنش نشست ... چه قدر این نام برایش آشنا بود .. انگار او را می شناخت اما ذهنش در آن شرایط یاری نمی کرد .. مرد به سمت کتابخانه بزرگ رفت اما قبل از این که کتابی که مد نظرش بود را بردارد نگاهش را به چشمان او دوخته بود ... چند ثانیه کوتاه به چشم ها نگاه کرده و انگار چیزی را که در پی اش بود یافت که با خیالی آسوده دست جلو برد و کتاب را از داخل یکی از قفسه ها بیرون کشید ... در مقابل چشمان حیران علیرضا قفسه ی کتابخانه کنار رفت و دهانه ی دالان مقابل دیدگانش ظاهر گشت ... علیرضا هنوز مات تصویر مقابلش بود که ماهان دستش را پشت او گذاشت و گفت:

- بریم ببینم چه می کنی...

مسیر دالان باریک بود و به اجبار باید پشت سر ماهان حرکت می کرد .. نور ضعیف و کمرنگی مسیر را روشن می کرد و راه را نشان می داد... قلبش به شدت در سینه می کوفت و هر آن منتظر بود مرد جلوی رویش صدای کوبنده ی آن را بشنود ... دقایقی گذشت و به انتهای مسیر رسیدند ... به فضایی بزرگ و روشن ... نگاه علیرضا متحیر و از حدقه بیرون زده به تصویر رو به رو خیره مانده بود و بی اختیار لب زد :

-باورم نمیشه ...

با همان چشمان گرد شده به عقب برگشت و تازه ماهان جهان فر را شناخت.

(پست هفتاد و سه )

علیرضا محو عروسک مقابلش شده بود که ماهان کنار گوشش گفت:

-یکی از بی نظیرترین دخترامه ... خوشگله خیلی خوشگله ..

علیرضا تایید وار سرش را تکان داد و همان طور که چشمانش از هیجان بیش از حد گشاد شده بود و نفسش بالا نمی آمد جواب داد:

romangram.com | @romangram_com