#حریری_به_عطر_یاس_پارت_263


چشمان حریر با نازی شیرین در حدقه چرخید که علیرضا بلند زیر خنده زد وگفت:

- بوی عطرتنت از بوی غذات خوشمزه تره .. حالا خودت بگو از کدومتون شروع کنم ؟

-بریم شام بخوریم من یه کم سرم گیج میره ..

علیرضا دستهایش را زیر زانو و دور شانه های او حلقه کرد و با یک حرکت او را از روی زمین بلند کرد و گفت:

- چشم بره کوچولوی من .. یه بره چاق و تپل بهتر از یه بره لاغر و کوچولوئه .. بریم که منم از گرسنگی رو به موتم ...

دست هایش دور گردن علیرضا حلقه شد و گفت:

- علی بعد شام یه کم بریم بگردیم ...

علیرضا لبهایش را نوک بینی او چسباند و گفت:

- ای ناقلا ... داری از زیر جبران درمی ری ها ...

لبهایش را به دندان گرفت و همانطور که ریز می خندید گفت:

- یعنی فهمیدی ؟

-خیالت تخت من هر چی مربوط به جبرانه خوب یادم می مونه .. باشه میریم بیرون .. می برمت و یه بستی مشتی هم بهت می دم ... اما به موقعش جبران کن ..

دل حریر لبریز شد از این همه محبت ... علیرضا روزها بود که مراعات حال خرابش را می کرد ... دل خودش هم آغوش مهربان او را می خواست ...

(پست هفتاد و دو )

پلک های حریر که روی هم افتاد و به خواب رفت فکرو خیال به سراغش آمدند ... چه آرامشی پیدا کرده بود .. بعد از مدت ها که غم در خانه شان لانه کرده بود ،باهم بیرون رفته بودند و در کنار کلی خنده ،بستنی خورده بودند ... حریر می لرزید و بستنی گاز می زد ... در آن هوای پاییزی نوک بینی اش سرخ شده بود اما با لذت بستی اش را خورده بود و آخر سر هم خود را در آغوش او گرم کرده بود ..دستش را زیر سر حریر کشید و به او نزدیک شد ...با نوک انگشتانش موهای خوشرنگ او را کنار زد و بوسه ای نرم روی گوشش گذاشت و گفت :

-من به خاطر تو هر کاری می کنم ... اگه بدونی چه قدر دوستت دارم ...

حریر در خواب خود را بیشتر در آغوش او جا داد و لبخند شیرینی را به لبهای علیرضا نشاند ...

romangram.com | @romangram_com