#حریری_به_عطر_یاس_پارت_262
- چه کاری ؟
مرد میان بهت و حیرت علیرضا جواب داد:
-می خوام یکی از بهترین و زیباترین دخترامو به دست تو بسپرم ..
(پست هفتاد و یک)
قفل در را باز کرد و موتورش را به داخل حیاط کشید .. با دیدن چراغ های روشن خانه درست مثل امروز که نوری از امید در دلش تابیده شده بود وجودش چراغانی شد. بی آن که موتورش را قفل فرمان کند به ست پله ها دوید و خود را به طبقه دوم رساند ... حریر که در را باز کرد با نیشی باز شده به اون نگریست ... بعد از این همه روز ،حریرِ روزهای اول زندگی را مقابلش می دید .. درست بود که هنوز هاله ای کم رنگ زیر چشمانش دیده می شد ، اما همین که به خودش رسیده بود و لبخند می زد کافی بود ..پیراهنی بندی از جنس ساتن براق به تن داشت که به زور تا روی زانو می رسید ...خبیثانه "چه شودی" زیر لب گفت و وارد خانه شد .. با پشت پا در رابست و همزمان دخترک زیباروی مقابلش را در آغوش کشید .. بوسه هایش بی امان و از روی شادی بود ... چشمان حریر برق داشت ... برقی زیبا و درخشان که روشنایی بخش دل تاریکش شده بود ... با کف دستانش صورت او را قاب گرفت و گفت:
- خیلی میخوامت ... دلم برات تنگ شده بود خوشگل من ... می دونی که با این چشمات تموم وجودمو اسیر کردی ..
حریر روی نوک انگشتانش بلند شد و بوسه ای کنج لبان او گذاشت و گفت:
-منم دلم تنگ شده بود ... این مریضی هر چی که هست نمی خوام فرصت زندگی کردنو از خودم بگیرم ... خیلی اذیتت کردم علی ..
علیرضا محکمتر او را به خود فشرد و همزمان با نفس عمیقی که از لابه لای موهایش می کشید گفت:
- الان قراره بدیاتو جبران کنی دیگه ؟
سر حریر روی سینه اش بالا و پایین شد و لب هایش آرام به سمت طرفین راه گرفت..
- اوهوم ..
-پس بهم یه قولی بده ؟
نگاه حریر به بالا کشیده شد وخیره چشمان او گشت..
– قول بده کم نیاری ... قراره یه کم سخت بشه اما بدون من کنارتم .. همیشه کنارتم .. بمیرمم ولت نمی کنم ... جونمم می دم واسه این که باز سلامت بشی ... اینو بفهمو بهم اعتماد کن ...
حریر به او ایمان کامل داشت ... ایمانی که ذره ذره در وجودش ریشه دوانده و رشد کرده بود و حالا با اتفاقات اخیر محکمتر و قوی تر شده بود ... کاش می شد از اتفاقات امروز برای حریر حرف می زد ...اما کاری که به او محول شده بود کار خطیری بود و فعلا اجازه پرده برداری از آن را نداشت ... بخصوص که دور و برش از امثال زری کم نبود ... احساس آرامش می کرد ... خدا تنهایش نگذاشته بود .. مگر نمی گفتند خدا از رگ گردن به بنده اش نزدیکتر است و از احوالاتش خبر دارد ... امروز به این جمله ایمان آورده بود و مثل همیشه شاکر بود ... پلک های حریر که روی هم افتاد علیرضا ادامه داد:
- حالا می ریم برای جبران بدی هات ... می دونی چرتکه بندازی آمارت خیلی رفته بالا ...
romangram.com | @romangram_com