#حریری_به_عطر_یاس_پارت_261
- برای چی منو آوردید این جا؟
-به زودی می فهمی البته وقتی که اطمینان کامل منو جلب کردی!
انگشتان علیرضا در هم قفل شد و گفت:
- اطمینان شما؟ چرا فکر کردید این فقط اطمینان شماست که مهمه ؟
سر مرد به نشانه تایید بالا و پایین شد و گفت:
- بله درسته .. خوشم اومد .. آفرین ...
-بهتره زودتر برید سر اصل مطلب ... من کجام و برای چی آدمای شما منو به زور آوردن این جا؟ ... من معنی این رفتار رو نمی فهمم ..
مرد نگاه خاصی به مرد قد بلند کرد و پرسید:
- همین طوره ؟
-قربان ما فقط چشماشو به گفته ی خودتون بستیم .. هیچ بی احترامی نشده ..
مرد به سمت میزش برگشت و همان طور که پیپش را از روی آن برمی داشت گفت:
- اسحاق می تونی بری و منو با این مرد جوون تنها بذاری ...
اسحاق سری تکان داد و بلافاصله از اتاق خارج شد .. علیرضا هنوز در جایش ایستاده بود که مرد با دست به مبل روبه رویش اشاره ای کرد و گفت:
-بشین پسر جون ..
علیرضا آرام نشست. از این همه صبوری خسته و کلافه شده بود .. بخصوص که زمان می گذشت و او نگران تنهایی حریر هم شده بود .. اما ادب و نزاکت مرد مقابلش که شبیه لردهای داخل داستان ها بود باعث می شد کمی از خود انعطاف نشان دهد .. مرد پیپش را با آرامشی خاص پر کرد و همزمان با زدن فنک طلاکوبی با چند پک عمیق آن را روشن نمود .
-خب فکر می کنم بعد اون همه گشتن تو بهترین گزینه برای کاری هستی که ازت می خوام ...
ابروهایش بی اختیار بالا پرید و پرسید:
romangram.com | @romangram_com