#حریری_به_عطر_یاس_پارت_260
××××××××××××
(پست هفتاد )
اتومبیل مقابل باغ بزرگی ایستاد، با تک بوقی در بزرگ آهنی باز شد و اتومبیل وارد باغ شد ... علیرضا که دل توی دلش نبود و تمام مدت انگشتانش را چفت هم کرده بود همراه با ایستادن اتومبیل سرش را به طرفین تکان داد و گفت:
-نمی خوایید بگید با من چی کار دارید ؟ کجا آوردید منو؟
دست مرد تنومند کنار دستش، روی دستمال کشیده شد و آن را از روی چشمان او برداشت ... پلک هایش کمی جمع شد و بلافاصله چشم باز کرد .. در کشویی اتومبیل توسط فردی از بیرون باز شد و مرد قد بلند مودبانه گفت:
- بفرمایید ..
این یعنی هنوز باید صبر می کرد...کفری گوشه ی لبش را به دندان گرفت و برای گرفتن نتیجه به سرعت از اتومبیل بیرون رفت .. اما با دیدن باغ و عمارت بزرگ و مجلل داخل آن نفس در سینه اش حبس شد ... چشمانش از تعجبی انکار ناپذیر پر شد و بی اختیار نگاهش را دورتا دور باغ چرخاند ..واقعا زیبا بود و با شکوه ... درختان بلند و سر به فلک کشیده مرتب و در کنار هم مسیر زیبایی را ساخته بودند که دلت می خواست ساعت ها زیر سایه شان قدم بزنی و از آن طبیعت زیبا و بکر بهره ببری ... میان باغ، درست جایی روبه روی عمارت مرمرین، ردیفی از فواره های کوتاه و بلند به طرز جالبی کنار هم تعبیه شده بود که زیبایی باغ را دو چندان می کرد... اما خود ساختمان عمارت ، بنایی به غایت زیبا و اشرافی به نظر می رسید ...علیرضا محو آن همه شکوه عمارت شده بود که با اشاره دست مرد قد بلند گامی به جلو برداشت .. نمی دانست آن جا چه می کند و صاحب چنین جایی از او چه می خواهد؟ .. همان طور که از روی سنفگرش مرمری میان باغ به سمت عمارت بزرگ می رفتند هنوز محو آن همه جلال و جبروت بود .. عطر گل های زیبا و خوشرنگی که در جای جای باغ وجود داشت فضا را پر کرده بود و نفس کشیدن را لذت بخش می نمود ... از پله های مقابل عمارت بالا رفتند و وارد ساختمان شدند ..نگاهش بی اختیار روی تک تک اسباب عمارت چرخید ... نوعی قدمت خوشایند در تک تک اسباب و اثاثیه ی آن جا به چشم می خورد و آرامش عجیبی را به او القا می کرد، همچون آینه ای که اصالت صاحب خانه را در خود نمایان نموده بود .
- از این طرف..
سرش به سمت صدا برگشت .. مرد قد بلند سرش را تکان داد و گفت:
- بفرمایید خواهش می کنم...
کنار مرد مسیر باریک راهرو را طی کرد و مقابل در بزرگی ایستاد .. مرد درست مثل آن چه در فیلم ها دیده بود دو تقه ی کوتاه به در نواخت و اجازه شرفیابی خواست ... صدای ملایمی از داخل جواب داد:
- بیا تو ..
مرد قد بلند در را باز کرد و به نشانه ی ادب کنار ایستاد و گفت :
-بفرمایید ..
علیرضا هنوز در بهت گیج کننده ای دست و پا می زد که وارد اتاق شد ... مردی حدود شصت ساله و بسیار خوش تیپ پشت میز بزرگ چرمی نشسته بود و نگاه مستقیمش را به او دوخته بود ...نگاه نافذی داشت و چهره ی که اشرافی بودنش را به نمایش می گذاشت .. عطر خاصی در فضای اتاق پیچیده بود و حال خوبی را زیر پوستش می دواند ... مرد از پشت میز بلند شد و به سمت او آمد و با نگاهی که دقیق و موشکافانه بود گفت:
- جوونتر از اونی هستی که تصورش رو می کردم ..
ابروهای علیرضا درهم فرو رفت و پرسید:
romangram.com | @romangram_com