#حریری_به_عطر_یاس_پارت_259

از در گاراژ بیرون رفتند و علیرضا با دیدن اتومبیل مشکی رنگ مدل بالایی که کنار خیابان ایستاده بود متحیر به مرد نگریست .. مرد قد بلند با اشاره ی دست او را به سمت اتومبیل راهنمایی کرد و گفت:

- تو ماشین حرف می زنیم ...

اتومبیل شیک و زیبایی که مقابلش ایستاده بود هوش از سر هر ببینده ای می برد چه برسد به او که تا حدودی به خاطر کارش عاشق ماشین هم بود .. علیرضا داخل اتومبیل شد و با دیدن مرد هیکلی دیگری که کنار دستش نشسته بود ترسیده و هراسان پرسید:

- چی می خوایید از من ؟

مرد روی صندلی رو به رو نشست و در کشویی را بست و بی توجه به سوال او با اشاره ی دست به راننده گفت:

-راه بیفت ...

راننده بی کلام اتومبیل را روشن کرد و راه افتاد .. علیرضا متعجب پرسید:

- کجا می رید ؟چرا نمی گید با من چی کار دارید ؟

مرد عامرانه و محکم جواب داد :

- یه کم صبور باش ... قراره بریم جایی .. در ضمن بهتر چشمات بسته باشه ...

علیرضا با لحنی تهدیدوار فریاد کشید:

-بزن کنار .. می خوام پیاده شم ..

اما بازوهایش قفل پنجه های قوی مرد کنار دستش شد .. مرد قدبلند سرش را جلو آورد و آرام زمزمه کرد:

- چه قدر عجولی بچه ؟

و با اشاره به مرد درشت هیکل گفت:

- چشماشو ببند .. ریسس نمی خواد تا مطمئن نشده راهو یاد بگیره ...

نفس در سینه ی علیرضا حبس شد ... او به اعتماد اوس ناصر با آن ها همراه شد ... یعنی به اوس ناصر چه گفته بودند که آن قدر راحت او را به دست این افراد سپرده بود .. قلبش محکم و بی امان در سینه می کوبید ... دستان مرد جلو آمد و با دستمالی چشمان او را بست ... نمی دانست کجا می رود اما خود را به خدای بزرگش سپرد ..


romangram.com | @romangram_com