#حریری_به_عطر_یاس_پارت_258

- علیرضا جان .. بابا بیا ...

علیرضا از صبح که رسیده بود با تمام وجود مشغول کار شده بود .. سر از موتور ماشین بیرون کشید و با کنجکاوی خیره ی مرد شد ...حسن که کنار دستش ایستاده بود با آرنج به پهلوی او کوبید و گفت:

- داداش یارو چه تیپی داره ...

علیرضا زیر لب زمزمه کرد :

-یعنی چی کار داره ؟

دستش را با دستمال پاک کرد و همانطور که دستمال را میان دست های حسن می گذاشت گفت:

- خیر باشه ...

به سمت اوستا راه افتاد ... مرد را قبلا ندیده بود و نمی شناخت .. اوس ناصر با نزدیک شدن او گفت:

- اینم همونی که دنبالشی ...

مرد یک تای ابرویش را بالا داد و با حالتی خاص گفت:

-میشه تنها صحبت کنیم ؟

اوس ناصر دست روی شانه ی علیرضا گذاشت و با اطمینان گفت :

- برو پسر ببین چی کارت دارن ...

مرد دستش را به نحوی باز کرد و مسیر مقابل را نشان داد .. علیرضا با کنجکاوی کنارش راه افتاد و گفت:

- میشه بپرسم چی کارم دارید؟

مرد با لحنی بسیار مودبانه جواب داد:

-صبور باش پسر جان ... بهتره تو ماشین با هم حرف بزنیم ...


romangram.com | @romangram_com