#حریری_به_عطر_یاس_پارت_257
-خدایا شکرت ... خدایا نذار به این خفت تن بدم ... خدایا هیچ وقت دستمو رها نکردی حالا هم نکن ... نذار امثال آریا با پولشون به اهداف کثیفشون برسن ...
به سمت موتورش رفت و سوار شد ... دستی به موهایش کشید و از این که هرگز پا به آن شرکت نگذاشته بود نفسی به آسودگی کشید .. خیالی که اگر به واقعیت پیوسته بود این بار آریا را می کشت ...
(پست شصت و نه)
موهای پریشانش را با نوک انگشتانش به پشت گوش فرستاد و نگاه خیسش را به مریم دوخت ... دانه های اشک به نرمی روی پوست لطیف صورتش می لغزید و دانه دانه از کنار بینی اش روی لب ها می خزید و پایین می افتادند ... مریم دستش را باز کرد و او را محکم به آغوش کشید و زمزمه کرد:
- نمی دونم چی بگم ...
حریر آرام هق زد و چیزی همچون نیشتر در قلب مریم فرو رفت ... دلش به درد آمده بود ... حریر بهترین دوستش بود .. تازه داشت طعم خوشبختی را می چشید ... تصور این بیماری هر کسی را به ورطه ی نابودی می کشاند چه رسد به واقعیتی که پیش رو بود .. دستش نوازشگرانه روی کمر حریر بالا و پایین شد و گفت:
- تو رو خدا حریر این جوری گریه نکن ... خدا خیلی بزرگه .. تو الان باید روحیه تو حفظ کنی ... این جوری از پا می افتی دختر..
حریر خود را از آغوش او بیرون کشید و گفت:
- من خیلی می ترسم مریم ..
-نترس تو خدا رو داری ... علیرضا رو داری ... این مردی که من دیدم اون قدر به فکرته که نمی ذاره اتفاقی برات بیفته ... تو رو خدا یه کم محکم باش ...
به علیرضا و مهربانی هایش فکر کرد ...این که نمی گذاشت آب توی دلش تکان بخورد .. هنوز از جزییات دقیق بیماری اش با خبر نبود و ترس عجیبی از فهمیدن داشت ... علیرضا همیشه پا به پایش بود ..دستش را گرفته بود و او را به محفل عشق دعوت کرده بود .. این علیرضا بود که پای عشق واقعی را به قلبش باز کرده بود و او را به این زندگی محکم سنجاق کرده بود ... نمی توانست و نمی خواست که به این راحتی تسلیم شود ... کمی محکم بودن می خواست ... حالا که علیرضا همه جوره کنارش بود او هم تمام تلاشش را می کرد تا کم نیاورد ... مبارزه می کرد و این بیمار را هر چه که بود مغلوب می ساخت ... مگر نه این که بارها معجزه ی عشق را شنیده و دیده بود ... خدا علیرضا را به او هدیه کرده بود تا در این راه سخت همپا و هم قدمش باشد ... حریر با تمام وجود می خواست پیروز این میدان باشد ...
دست مریم روی دستان یخ زده اش نشست و ادامه داد:
- به خدا خیلی ها رو می شناسم که با حفظ روحیه شون خوب شدن .. یه کم قوی باش ...
پلک هایش آرام روی هم افتاد و قطره اشکی از میان آن بیرون خزید ..
××××××××××
اوس ناصر نگاهش را از مرد خوش تیپ و قد بلند گرفت و او را صدا زد:
romangram.com | @romangram_com