#حریری_به_عطر_یاس_پارت_256

-حتما این مثل معروفو شنیدی که می گن کوه به کوه نمی رسه اما آدم به آدم می رسه ...

بی اختیار با هر نیش کلام آریا عضلاتش سفت و منقبض می شد ... اما به خودش قول داده بود آستانه ی تحملش را بالا ببرد .. حریر ارزش این همه خفت و خواری را داشت ...چشمانش را به زیر انداخته بود و در سکوت به طعنه های نیش دار او گوش می داد ... آریا از پشت میزش بلند شد و با ژست خاصی روی یکی از مبل های چرم مقابلش نشست .. پا روی پا انداخت و گفت:

- حالا به حرف من رسیدی که تو نمی تونی حریر رو خوشبخت کنی ...

دندان های کلید شده ی علیرضا طوری بر هم فشرده می شد که انقباض صورتش را به وضوح به نمایش گذاشته بود ... آریا لذت می برد از این همه خواری و زبونی ؟ با کلام بعدی انگشتانش هم درهم گره خورد و زیر لب غرید ...

- خونه ی بابام گرو پولی که بهم می دی ... فرصت فروختنشو ندارم پول نقد می خوام ... اگه انقدر حال حریر اضطراری نبود محاله ممکن بود این جا باشم ..

آریا پوزخندی زد و گفت:

- خوشم میاد هنوزم همونجور بچه پررویی ..هر چند از یه بچه پایین شهری بیشتر از اینم نمیشه توقع داشت ...

داشت دندان روی جگر می گذاشت و تک تک کلمات زشت و ناپسند او را بی آن که بخواهد هضم می کرد ... تنها چیزی که پس زمینه ی ذهنش را نشانه رفته بود و او را وادر به نشستن مقابل او می کرد یک چیز بود, بی شک حریر ارزشش را داشت.

آریا از جا برخاست و روبه رویش ایستاد .. دست هایش را داخل جیبش فرو کرد و سرش را کمی پایین آورد و با چشمانی که انتقام از آن ها می بارید گفت:

-خونه بابات ارزونی خودت یه چیز پر ارزش تر رو کن ..

دلش هری فروریخت .. آریا با زهر خندی ادامه داد:

- خود حریر چه طوره؟

نگاه علیرضا به خون نشست و به نفس نفس افتاد ... صبر و تحملش به پایان رسیده بود . آرام از جایش برخاست و رو به روی او ایستاد ...

آریا با خباثت گفت:

-ها موافقی؟

اما با مشت محکم علیرضا ک روی صورتش نشست به عقب پرت شد...

از صدای خس خس سینه اش به خود آمد .. رو به روی شرکت ایستاده بود و با انگشتان مشت شده اش به ساختمان می نگریست ... تنش خیس عرق شده بود و نفسش بالا نمی آمد ... چنگی به قفسه ی سینه اش زد و آب دهانش را که خشک شده بود به زحمت فرو دادو زیر لب زمزمه کرد:


romangram.com | @romangram_com