#حریری_به_عطر_یاس_پارت_255
- بغلم می کنی ؟
علیرضا بی کلام از جا بلند شد و کنارش نشست .. دست دور شانه های او انداخت و تن گرگرفته او را به آغوش کشید و بوسه ای بر روی موهایش که وحشیانه بر شانه هایش ریخته بود زد ... او با تمام وجود این دختر را می پرستید ...حرارت بدن حریر مثل سربی داغ روی پوستش را می سوزاند و او به تنها راه کاری که مانده بود فکر کرد ... فردا به سراغ ممنوعه ای می رفت که این روزها بدجور ذهنش را درگیر خود ساخته بود ... کسی که هرگز فکر نمی کرد مجبور باشد دست کمک به سمتش دراز کند ...بوسه هایش نرم تا روی پیشانی حریر پایین رفت و گفت:
- فردا هر طور شده این پولو جور می کنم ...
علیرضا بی کلام از جا بلند شد و کنارش نشست .. دست دور شانه های او انداخت و تن گرگرفته او را به آغوش کشید و بوسه ای بر روی موهایش که وحشیانه بر شانه هایش ریخته بود زد ... او با تمام وجود این دختر را می پرستید ...حرارت بدن حریر مثل سربی داغ روی پوستش را می سوزاند و او به تنها راه کاری که مانده بود فکر کرد ... فردا به سراغ ممنوعه ای می رفت که این روزها بدجور ذهنش را درگیر خود ساخته بود ... کسی که هرگز فکر نمی کرد مجبور باشد دست کمک به سمتش دراز کند ...بوسه هایش نرم تا روی پیشانی حریر پایین رفت و گفت:
- فردا هر طور شده این پولو جور می کنم ...
-خدایا شکرت ... خدایا نذار به این خفت تن بدم ... خدایا هیچ وقت دستمو رها نکردی حالا هم نکن ... نذار امثال آریا با پولشون به اهداف کثیفشون برسن ...
به سمت موتورش رفت و سوار شد ... دستی به موهایش کشید و از این که هرگز پا به آن شرکت نگذاشته بود نفسی به آسودگی کشید .. خیالی که اگر به واقعیت پیوسته بود این بار آریا را می کشت ...
***********
(پست شصت و هشت)
درد بدی در استخوان هایش جا گرفته بود و ذق ذق می کرد انگار که درد حریر شب تا صبح در وجود او هم ریشه دوانده بود ... لحظه به لحظه نفس های او را شمرده بود و شب را به صبح رسانده بود ... تب حریر که فروکش کرد از جا برخاست و از اتاق بیرون رفت ... دلش قامت بستن می خواست و صحبت کردن با خدایی که هیچ وقت او را تنها نگذاشته بود ... وضو گرفت و سجاده اش را گوشه ای از پذیرایی پهن کرد .نماز صبحش رابا آرامشی وصف ناپذیرادا کردو به سجده رفت و بی آن که کلامی بر زبان براند هق زد..قطره های اشکش روی سجاده نشست و همزمان بوی عطر یاس در فضا پیچید ... زیر لب نام خدا را چند مرتبه بر لب راند.... نامی که آرامش بخش وجود پر آشوبش بود .. سر از سجده که برداشت کمی آرام گرفته بود ... از جا بلند شد و به سمت اتاق رفت ... وارد اتاق شد و این بار به نرمی کنار حریر خزید و آرام او را به آغوش کشید ... از گرمای ساعاتی پیش خبری نبود... بوسه ای بر سر شانه ی او زد و گفت :
-علی میمره اما نمی ذاره تو چیزیت بشه ...
لب های حریر به طرز خاصی فرم گرفت .. در خواب عمیقی فرو رفته بود اما انگار صدای او را می شنید:
-واقعا مثل اسمت نرم و لطیفی ... طعم این لبا رو تو هیچ چیزی نچشیدم. عسل نیست اما از عسل شیرین تره ... برگ گل نیست اما مخملی تره از برگ گله ... تو نتیجه ی کدوم خوبی من بودی دختر ...
سرش را کنار گوش حریر گذاشت و همانطور که به زیبایی های او فکر می کرد به خوابی آرام و دلنشین فرو رفت ...
**********
ناباورانه به جایی که ایستاده بود خیره شد .خدایا آن جا چه می کرد؟ دستی از روی کلافگی به موهایش کشید و نفسش را پر صدا بیرون داد ... نگاهش را بالا کشید و به ساختمان بزرگ و چند طبقه دوخت...با وجود حس بدی که داشت وارد ساختمان شد .. شاید اگر بیش تر از این معطل می کرد پشیمان می شد ...به خاطر حریر پا روی غرورش گذاشته بود ... اگر پای جان خودش در میان بود میمرد و تن به این خفت نمی داد . اما حالا به خاطر حریر حاضر به هر کاری بود ... واردساختمان که شد با توجه به آدرسی که داشت پا به آسانسور گذاشت و دکمه طبقه پنجم را زد .. احساس خفگی و نفس تنگی می کرد ...دکمه ی انتهایی پیراهنش را که از زیر پلیورش بیرون زده بود باز کرد تا راه تنفسی اش که با هر طبقه بالا رفتن بسته می شد باز گردد ... آخرین طبقه بی نفس و بی جان بیرون زد و روبه روی در شرکت ایستاد ... دیدن آریا با آن وضع و حال سخت ترین کار ممکنه بود... اممنوعه ای که مجبور به ملاقاتش شده بود اما چشمان درشت و شفاف حریر مانع از برگشتش می شد ...
*********
romangram.com | @romangram_com