#حریری_به_عطر_یاس_پارت_254
-عمه به ولای علی اگه حسین آقا و حسام بویی از این قضیه ببرن دیگه روی منو نمی بینی .. برای ابد نسبت فامیلیمونو ندید می گیرم ..
زری که خفقان گرفته بود با صدایی خش دار و ناباور گفت:
-علی جان بذار کمکت کنیم ..
فریاد علیرضا نفس را در سینه ی زری بند آورد :
- من اگه نخوام شما کمک کنی کی رو باید ببینم ... امشب منو و حریرو داغون کردی عمه ... تو رو خدا دست از سرمون بردار ... ولمون کن ... چرا بردیش دکتر ...چی بهش گفت اون دکتر لعنتی ؟
زبان زری بند آمده بود .هیچ وقت تا این حد خشم و غضب علیرضا را ندیده بود جرات حرف زدن از او سلب شده بود ... با لکنت جواب داد:
- من فکر کردم حامله ست ... خوا ... خواستم کمک کنم .. اما وقتی دکتره گفت آزمایشت مشکوکه .. به خدا دکتر نمی خواست بگه اما حریر ول نکرد ...
علیرضا پوزخندی زد و گفت:
- واقعا گل کاشتی عمه ... برو خوش حال باش که حریر رو داغون کردی ... اگه بلایی سر حریر بیاد هیچ وقت نمی بخشمت عمه ... هیچ وقت ..
و بی این که منتظر جواب او باشد تماس را قطع کرد ..تمام حرصش را با مشت های مکرر روی نرده خالی کرد و کلافه به داخل بازگشت .. به سمت آشپزخانه رفت و سبد داروهای حریر را بیرون کشید ... بی اختیار دندان هایش به هم کلید شده بود و نفسش بالا نمی آمد ... درد کمی نبود ... کاش کسی می توانست واقعا همراهش باشد ...قرص تب بری برداشت و با لیوان آبی به اتاق برگشت .. چشمان حریر بسته بود و گونه هایش از تب زیاد گلگون شده بود ... بی نفس کنارش نشست و آرام صدایش زد:
- حریرم ... پاشو این قرصو بخور ... ببین با خودت چی کار کردی ...
پلک های حریر سنگین به هم برخورد کرد و کمی از هم فاصله گرفت ...
-پاشو خوشگلم ... پاشو که علیرضات داره از غصه میمره ...
چشمان حریر بی رمق باز شد و به کمک او در جایش نشست :
- اینو بخور ببرمت درمونگاه ... داری از تب می سوزی ...
حریر قرص را با کمی آب فرو داد و گفت:
romangram.com | @romangram_com