#حریری_به_عطر_یاس_پارت_253


- نگران نباش ... نمی ذارم بفهمن ...

-زری..

- نمی ذارم حرفی بزنه ..

-چشماش امروز یه برقی داشت ... نذار تنفری که از من داره دامن بابا و حسامو بگیره ...

-هیش نگران نباش ...

چشمانش که از زور تب ملتهب و خمار شده بود به او دوخت و گفت:

- ازت ممنونم ...

علیرضا بی طاقت از جا بلند شد و از اتاق بیرون زد ... وجودش با دردی که حریر می کشید شریک شده بود ...حس خفگی می کرد ..مثل او تمام تنش گر گرفته بود و تب داشت ... دلش فریاد می خواست .. کاش می توانست به آغوش تنهایی پناه ببرد و یک دل سیر در خفا داد بکشد ... دلش پر بود ... پر بود از غمی که این روزها داشت او را ذره ذره می کشت ... به تراس خانه رفت و با چند نفس عمیق بغضش را فرو داد ... برای کنار حریر ماندن باید قوی می شد .. حالا که حریر همه چیز را فهمیده بود کار برایش سخت تر شده بود ... دیدن ضعف و ناتوانی حریر برایش امری محال و دشوار بود ... زیر لب زمزمه کرد:

-عمه .. عمه .. تو چی کار کردی .. چرا همه چی رو به هم ریختی ... چرا همیشه به جای درست کردن خراب می کنی ...

مشتش روی نرده ها نشست ... انگشتانش باز شد و نرده را محکم گرفت ... آن قدر فشار آورد که نوک انگشتانش سفید شد ...اما با یاد آوری حرف های حریر قبل از آن که بار دیگر دیر شود ،گوشی همراهش را از جیب بیرون کشید و شماره زری را گرفت ...

تماس که برقرار شد بی سلام و علیک با صدایی که بلندتر از حد معمول بود گفت:

- عمه دیگه تو زندگی من دخالت نکن ... هرچی حرمت نگه داشتم بسه ...

-علی جان ...

-علی جان چی ؟ یعنی منه خر انقدر حالیم نیست که بدونم زنم چشه ... من اگه نگفتم ... اگه حرفی نزدم نمی خواستم حریر بفهمه که اونم خدا رو شکر با مصلحت اندیشی شما همه چی رو فهمید ...آخه کی به شما گفت زن منو ببری دکتر ... من خواستم آره ؟ من ازتون کمک خواستم ؟

زری من من کنان گفت:

-من ..

اما علیرضا عصبانی تر از این بود که بخواهد اجازه توجیه به او بدهد با فریاد او را به سکوت واداشت:

romangram.com | @romangram_com