#حریری_به_عطر_یاس_پارت_252
-بس کن لعنتی ... من نمی ذارم ... می فهمی نمی ذارم ... بیشتر از این داغونم نکن ...بهت قول می دونم ..علی قول بده همه جوره پایه اس ..
لبخند نرم و دلنشینی روی لب های حریر نقش بست ..
-خیلی دوستت دارم ..
- من عاشقتم .. تو این دنیا فقط دلم به تو خوشه .. به خدا همه جوره به پاتم ...تو فقط یه قول بهم بده .. باشه؟
چشمان خوشرنگ حریر رنگی از امید گرفت و گفت:
- قول می دم ...
-بهش فکر نکن ... من درستش می کنم .. علی قول بده درستش می کنه .
این دختر جانش بود ... عشقش بود و عمرش ... جانش را می داد برای نگه داشتنش ... بی اختیار ذهنش به سمت ممنوعه ها کشیده شد ... ممنوعه هایی که می توانست او را به سر منزل مقصود برساند ...
×××××××××××××
(پست شصت و هفت)
به کمک علیرضا لباس هایش را به تن کرد و روی تخت دراز کشید... سفیدی چشمانش کاملا به سرخی گراییده بود و لب هایش از تبی که لحظه به لحظه بالا می رفت به کبودی می زد ... علیرضا که از جا بلند شد مچش را گرفت و با دردی که استخوان هایش را در می نوردید گفت:
- علی؟
-جانم ... بذار برم برات تب بر بیارم ... بدنت داغه ...
-علی نذار بابامو و حسام بفهمن ..
بی شک فردا اول وقت به سراغ زری می رفت ... تمام رشته هایش پنبه شده بود .. این بار کسی باید به زری می فهماند .. دیگر خسته شده بود از دخالت های بی جایش ... با صدای حریر به خود آمد:
- علی تو رو خدا ... بابام بفهمه دق می کنه ... حسام ...
علی دوباره لبه ی تخت نشست و انگشتان ظریف و سفیدش را میان دستانش گرفت و گفت:
romangram.com | @romangram_com