#حریری_به_عطر_یاس_پارت_251
با کف دستانش صورت حریر را قاب گرفت چشمان هراسانش را به او دوخت و گفت:
-عزیزم... به من گوش کن ...
لب های حریر لرزید ...
-علی نذار بمیرم ...
-گوش کن ...
از موهای خیسیش هنوز آب می چکید ..
-با زری رفتم دکتر ..
-لعنتی .آخه چرا این کار رو کردی ..
-جواب آزمایشمو دید ... چرا به من نگفتی ؟
نفسش بالا نمی آمد .. سر حریر را به سینه کشید ... درد بدی وجودش را پر کرده بود ...تمام سینه اش می سوخت ...هر دو با هم به هق هق افتاده بودند ... خسته و دلشکسته بود ... کاری از دستش بر نمی آمد .. درمانده بود و جوابی نداشت .. تمام راه هایی که تا امروز رفته بود راهی به بن بست نداشت ... پدرش خانه را برای فروش گذاشته بود و البته همین هم مستلزم گذشت زمان بود ...دستش روی موهای نرم حریر بالا و پایین میشد ...تنها چیزی که آرامش می کرد اشک هایی بود که سرچشمه اش را نمی شناخت ..غمباد گرفته بود بس که این روزها بغض کرده بود و اشک هایش را پنهان ساخته بود ...آرام بوسه ای به شقیقه ی حریر نواخت و انگشتش را زیر چانه ی او گذاشت و به سمت خود چرخاند ... چشمان خیس و شفاف او به چشمانش دوخته شد ... تصویر غمزده ی خود را در مردمک چشمان او می دید ...لب هایش را به دندان گرفت و خیره چشمان او گفت:
-می دونستی تو چشات یه دیوونه لونه کرده ...تو آروم جونمی ...بند بند وجودم به تو وصله ... چه جوری بذارم بری ...
-نمی خوام انقدر زود از پیشت برم ...
بلافاصله سرش را پایین برد و با لبهایش مهر سکوت را بر لب های او زد ...
بی نفس که سر بلند کرد غرید:
- ساکت شو .. می فهمی .. حرف نزن ... به خدا دلم داغونه .. چرا با حرفات بیچاره م می کنی ... من خودم دارم میمرم حریر دیگه تو منو نکش ...
انگشت حریر روی صورتش نشست و با مهربانی خاصی که دل علیرضا را به آتش می کشید گفت :
-چه قدر اذیتت کردم ... ببخش منو ...
romangram.com | @romangram_com